گرت بايد كه دركشى اى مرد خشك بگذار و گرد دريا گرد .
سنائى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، و رجوع به : آستين گر ز هيچ خواهى . . . ، شود .
گرت چو نوح نبى صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و كام هزار ساله برآيد .
حافظ .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر برآمد . . . ، شود .
گر تحمل هست نيكو از يكى هست نيكوتر ز شاهان بىشكى .
عطار .
گرت خزانهء محدود نيست دست طمع دلير درشكن طرهء اياز مكن .
اوحدى .
گرت خوى شير و زور پيل و سم مار نيست همچو مور و پشه و روباه كمآزار باش .
سنائى .
گرت در جهان بخت فرجامى است ترا بهره زين جا نكو نامى است .
مرحوم اديب .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
گرت رهى نمايد راست چون تير از آن بر گرد و راه دست چپ گير .
( حذر كن زانچه دشمن گويد آن كن * كه بر دندان گزى دست تغابن . . . )
سعدى .
نظير :
بگفتار شيرين بيگانه مرد * بويژه بهنگام ننگ و نبرد
پژوهش نماى و بترس از كمين * سخن هرچه باشد بژرفى ببين .
فردوسى .
ز صاحب غرض تا سخن نشنوى * كه گر كار بندى پشيمان شوى .
سعدى .
دشمن ار چه دوستانه گويدت * دام دان گرچه ز دانه گويدت
گر تو را قندى دهد آن زهر دان * گر به تو لطفى كند آن قهر دان .
مولوى .
هيهات من نصيحة العدو . على عليه السلام .
گر ترشرو بودن آمد شكر و بس همچو سركه شكرگوئى نيست كس .
مولوى .
گرت زور باشد ز پيلان بسى بود هم به زور از تو افزون كسى .
اسدى .
رجوع به : دست بالاى دست . . . ، شود .
گرت سوى نخجير كردن هواست هم از خانه نخجير نكنى رواست .
اسدى .
گرت سيل بايد بر قطره شو تو اين نكته از عين حكمت شنو .
رجوع به : قطرهقطره جمع گردد . . . ، شود .