گر تضرع كنى و گر فرياد دزد زر باز پس نخواهد داد .
سعدى .
گرت كهترى بر دل آيد گران چو دارد هنر زو گران بگذران .
اسدى .
گرت گنج بايد بتن رنج بر كه در رنج تن يا بى از رنج بر .
اسدى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
گر تمتع نباشد از زر و سيم چه زر و سيم و چه سفال و حجر .
ابن يمين .
رجوع به : براى نهادن چه سنگ و . . . شود .
گرت مملكت بايد آراسته مده كار معظم بنو خاسته .
سعدى .
رجوع به : از هركسى كارى . . . ، شود .
گر تن خاكى غليظ و تيره است صيقلش كن زانكه صيقل گيره است
( آهن ارچه تيره و بىنور بود * صيقلى آن تيرگى او زدود . . .
تا در او اشكال غيبى رو دهد * عكس حورى و ملك دروى جهد .
مولوى .
گرت نزهت همى بايد بصحراى قناعت شو كه آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و وا در وا .
سنائى .
رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
گر تنگ شكر خريد مىنتوانم بارى مگس از تنگ شكر ميرانم .
از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد .
گرت نيست باور بيا و ببين .
گرت نيكى از روى كردار نيست نكو گوى بارى كه دشوار نيست .
اسدى .
رجوع به : اگر نان گندمت نيست . . . ، شود .
گر تو بر نفس خود شكست آرى دولت جاودان بدست آرى .
مكتبى .
رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .
گر تو بهتر ميزنى بستان بزن .
آن يكى نائى كه نى خوش ميزده است * ناگهان از مقعدش بادى بجست
ناى را بر كون نهاد او كه ز من . . . )
مولوى .
گر تو پيغام زنى آرى و زر پيش تو بنهند جمله جان و سر ور تو پيغام خدا آرى چو شهد كه بيا سوى خدا اى نيك عهد از جهان مرگ سوى برگ رو چون بقا ممكن بود فانى مشو قصد خون تو كنند و جان و سر نز براى حميت دين و هنر بلكه از چسبيدگى بر خانمان تلخ آيدشان شنيدن اين بيان