گربه دستش به گوشت نرسيد گفت گنده است .
رجوع به : پيرزن را دست . . . ، شود .
گربه دنبه خواب بيند .
نظير : شتر در خواب بيند پنبه دانه .
گربه دنبه ديده .
جامع التمثيل .
گربه را باشد زبون چون دل فراهم نيست موش مور خاطر جمع درد پوست بر شير نرى
مرحوم اديب .
گربه را بر موش كى بوده است مهر مادرى
تو چو موش از حرص دنيا گربهء فرزندخوار . . . )
سنائى .
گربه را در حجله بايد كشت ( يا ) گربه را پاى حجله كشند .
رجوع به : شرح مثل ، ماء و لا كصداء ، در مجمع الامثال ميدانى شود .
گربه را سه تكه اندازهء گوشش
براى سير كردن گربه سه لقمه كه هريك باندازهء گوش گربه باشد كافيست .
گربه را شب اول بايد كشت .
رجوع به : گربه را پاى حجله . . . ، شود .
گر بهر خدا شكست پس واى به من ور بهر ريا شكست پس واى بوى .
آن شيخ كه بشكست از خامى خم مى * زو عيش و نشاط ميكشان شد همه طى . . . )
مهديخان شحنه .
رجوع به : اى خواجه رياضد پارسائيست ، شود . . .
گربه رقصاندن .
نظير : كچلك بازى درآوردن .
گربه روغن مىخورد بىبى دهان مرا بو مىكند .
غلامى دهان بىبى ميبوسيد .
خواجه بديد غلام گفت . . .
گربه شاندن .
فريفته شدن .
مثال :
هرگز بدروغ اين فرومايه * جز جاهل و عمر گربه كى شاند .
ناصر خسرو .
چگونه شود پارسا مرد جاهل * همى خيره گربه كنى تو به شانه .
ناصر خسرو .
تنگ فراز آمده است حالت رفتنت * سود نداردت كرد گربه به شانه .
ناصر خسرو .
چه گربه شانگى كى لايق آيد * چنين سلطان چنين شير ژيان را .
مولوى .
چون ديد خردمند روى كارى * خيره نكند گربه را به شانه .
ناصر خسرو .
بحسرت جوانى به تو باز نايد * چرا ژاژخائى چرا گربه شانى .
ناصر خسرو .
و آن را بحيلت بلا بندى توان كرد و گرشانى توان بميان آورد . كليله و دمنه . « 1 »
هامش
( 1 ) در كليلههاى چاپى اين تعبير گربهسان و گربهسانى ضبط شده ولى برحسب اقرب احتمالات اصل گربهشانى است .