تا ز سكسك وا رهد خوش پى شود * شيره را زندان كنى تا مىشود . )
مولوى .
آن يكى ميزد يتيمى را بقهر * قند بود آن ليك بنمودى چو زهر
ديد مردى آنچنانش زار زار * آمد و بگرفت زودش در كنار
گفت چندان اين يتيمك را زدى * چون نترسيدى ز قهر ايزدى
گفت او را كى زدم اى جان دوست * من بر آن ديوى زدم كو اندروست
مادر ار گويد تو را مرگ تو باد * مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد .
مولوى .
گر بزرق و افتعال اسباب دنيا ساختى راه عقبى را ندارد سود زرق و افتعال .
معزى .
گر بژرفى در نهاد خويش پو را بنگرى واثقم كاندر نياز خويش ريبى ناورى از چه ميزايد نياز و احتياج اندر نهاد از ره نقصان و مردم نيست از نقصان برى چونكه بينى پستى اندر جان خويش و كاستى بگروى هم زى كمال و هم بجوئى برترى .
مرحوم اديب .
گر به سجده آدمى رهبر شدى دنك هر رزاز پيغمبر شدى .
نظير : صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست .
گر به صورت آدمى انسان بدى احمد و بو جهل هم يكسان بدى .
مولوى .
رجوع به : اگر آدمى به چشم است . . . ، شود .
گر بعمامه كسى سرورئى يافته است پس شه مرغان سزد هدهد رنگين سلب .
اخسيكتى .
گر بعيب خويشتن دانا شوى كى بعيب ديگران بينا شوى .
عطار .
گر بعيوق برفرازد سر شاعر آخر نه هم گدا باشد ؟
( شاعر آخر چه گويد و چه كند * كه از او فتنه و بلا باشد . . . )
مسعود سعد .
رجوع به : گدائى شريعت شعر است ، شود .
گر به قدر خود نمودى آفتاب كى شدى حربا ز عشق او خراب .
عطار .
گر بگويم شرح آن بيحد شود مثنوى هفتاد من كاغذ شود .
مولوى .
گر بگويى بار گويد طائرم ور بپر گوئيش گويد اشترم .
رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .