چو خواهد رسيدن كسى را گزند * بپرهيز چون بازدارد كسى
اگر سوى دانش گرايد بسى . * ( چنين گفت كز دور چرخبلند . . . )
فردوسى . رجوع به : با قضا كار زار . . . و اذا جاء القضا . . . ، شود .
چو خواهد ز دشمن كسى زينهار * تو زينهار ده باش و كينه مدار
فردوسى رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود .
چو خواهى ز كس نشنوى ناسزا * مگو با وى آنچش سزاوار نيست .
حضرت اديب .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چو خواهى سپه را سوى رزم برد * مكن پيشرو جز دليران گرد
( . . . سپه پيش دارو بنه بازپس * ز گرد بنه گرد بسيار كس
چنان تاختن بركه اسبان ز كار * نباشند سست ار بود كارزار
بدشوارى اندر مرو با سپاه * نه بىرهنمونان ناديده راه
همان ديدهبان دار بر تيغ كوه * بهامون طلايه گروها گروه
چو پيدا شود كينهخواهى بزرگ * كه باشد قوى با سپاهى بزرگ
بهر گوشه كار آگهان برگمار * نهانش همى جوى با آشكار
ز نخجير و از مى بپرهيز باش * بشب دير خسب و بگه خيز باش
چو لشگرگه آيد برابر فراز * شبيخون نگهدار و لشگر بساز
بگرد سپه سر بسر كنده كن * طلايه ز هر سو پراكنده كن
هم از كنده و چاه پوشيده سر * بپرهيز و آسان شبيخون مبر
بنوبت تو جا دار از پاسبان * كسانى كه هم گرد و هم پهلوان
سپه پاك با ترك و خفتان كين * شب و روز ميدار اسبان بزين
بدانگه كه آراست خواهى مصاف * منى بفكن از سر گه نام و لاف
بداد و دهش دل بياراى و راى * پذيرش كن از نيكوى با خداى ( ؟ )
بدشت گل و خار و گنداب و چاه * مكن رزم كافتد به سختى سپاه
هميدون مياراى از آن سو نبرد * كه در ديده باد آورد خاك و گرد
وز آنروى كز تيغ كوه آفتاب * دو چشم تو را تيره دارد ز تاب
به جائى گزين رزمگاه استوار * بر آب و علف راه نزديك و خوار
ز پس دار در استوارى بنه * برش لشگرى رزم را يك بنه ( ؟ )
پياده به پيش آر صف ساخته * سپر در سپر تير و خشت آخته
پى هر سپر هم پى بدگمان * خدنگ افكنى در كمين با كمان
چنان كن كه هر نيزه ور روز جنگ * سپر دار باشد كمانى بچنگ