تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
اذا اراد اللّه امرا بامرىء * و كان ذا راى و عقل و بصر و حيلة يعملها فى كل ما * يأتى به مكروه اسباب القدر اغراه بالجهل و اعمى عينه * و سله من عقله سل الشعر حتى اذا انفذ فيه حكمه * رد اليه عقله ليعتبر
چو جان باشد گزيده يار پيشين * تو بر يار گزيده هيچ مگزين .
ويس و رامين . رجوع به : لا حب الا للحبيب الاول ، شود .
چو جان پاك جاويدان بماند * بماند نام بد تا جان بماند
ويس و رامين . رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
چو جان رفت اگر رست از اندوه و بند * زيان نيست گر بر تن آمد گزند .
اسدى .
چو جان شد بدر باز نايد ز پس * ز مادر دوباره نزاد است كس .
اسدى .
چو جره باز اجل بال قهر بگشايد * به پيش ضربت او چه عقاب و چه عصفور .
نقل از العراضه . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
چو جنگ‌آورى با كسى در ستيز * كه از وى گريرت بود يا گريز .
سعدى .
چو جنگ و كينهء خود را هميشه بر قضا بندى * كه كارى نايد از من تا نخواهد قادر سبحان چرا چون گرسنه باشى نخسبى تا قضا از خود * به پيش آرد طعامت بل بخواهى نان از اين و آن .
ناصر خسرو . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
چو چرخ آورد كين تو آرام گير . * ( كنون ترك هر ننگ و هر نام گير . . . )
مرحوم اديب . رجوع به : با قضا كارزار نتوان . . . ، شود .
چو چشمه بر ژرف دريا برى * بديوانگى ماند اين داورى .
فردوسى . رجوع به : زيره بكرمان بردن . شود . چو چل آمد فروريزد پر و بال . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
چو چيره شدى بىگنه خون مريز * مكن با جهاندار يزدان ستيز .
فردوسى . رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
چو چيره شود بر دل مرد رشگ * يكى دردمندى بود بىپزشگ .
فردوسى . رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود .
چو چيره شوى خون دشمن مريز * مكن خيره با زيردستان ستيز .
اسدى . رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
چو چيز خويش در دزدان سپارى * از ايشان بيش‌يابى استوارى .