كه چون از گزافش بزرگى دهى * نه ارج تو داند نه آن مهى .
اسدى .
چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاكراى .
فردوسى :
چو خواهى كه چيزى ندزدت كس * جهان را همه دزد پندار و بس .
اسدى .
نظير : الحزم سوء الظن . بدگمان باش در امان باش .
چو خواهى كه شاهى كنى بىنژاد * همى دوده را دادخواهى بباد .
فردوسى .
چو خواهى كه شاهى كنى راد باش * بهر كار با دانش و داد باش .
اسدى .
رجوع به : اسكندر رومى . . . و رجوع به : زر را دشمنگير . . . ، شود .
چو خور باش تنها تو بافرهى * مجو از ستاره چه مه همرهى
( . . . چو خضر پيمبر در اين رهگذر * بتنها روى خوى كن در سفر
مشو جفت كس باش همواره طاق * بگو ور كه موسيست هذا فراق . )
حضرت اديب . نظير :
چون نهى همچو مه . بنور گرو * همچو خورشيد باش تنهارو
مهر پيوسته يكسواره بود * ماه باشد كه با ستاره بود .
سنائى .
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
چو خشنود باشى تن آسان شوى * وگر آز ورزى هراسان شوى .
فردوسى .
رجوع به : در اين بازار اگر سوديست . . . و رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
چو خوشى رسد زود خوانند باز * ( كه اين تخت شاهى نماند دراز . . . )
فردوسى .
رجوع به : اذا تم امر . . . و رجوع به فواره چون بلند . . . ، شود .
چو خون خداوند ريزد كسى * بگيتى درنگش نباشد بسى .
فردوسى .
چو خونريزد گردد دل سرافراز * بتخت كئى برنماند دراز .
فردوسى .
رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
چو داد از تن خويشتن داد مرد * چنان دان كه پيروز شد در نبرد .
فردوسى .
رجوع به : حاسب نفسك . . . ، شود .
چو دادى دل بدلبند نكو ده * چو خواهى داد جان و دل به دو ده .
پورياى ولى .
رجوع به : اگر خاك هم بسر . . . ، شود .
چو دارند گنج از سپاهى دريغ * دريغ آيدش دست بردن بتيغ .
سعدى .
رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود .
چو دانا بود شاه پيروزبخت * بنازد به دو كشور و تاجوتخت .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
چو دانا ترا دشمن جان بود * به از دوست مردى كه نادان بود .
فردوسى .
رجوع به : آلوچو . . . ، شود .