بسازى دگر جوى هر روز كين * كمين نه نهان و همى بين كمين
سپاه تو را دل ده اندر نبرد * همى گرد هر جاى باد ارو برد
كسى گر به پيكار نام آورد * سر جنگجوئى بدام آورد
مر او را به نيكى و خلعت رسان * كه تا زور گيرند يكسر كسان
بجنگ آنكه سست آيد از آزمون * ورا نام بفكن ز ديوان برون
ز دشمن چو بينى سوارى دلير * ميان دو صف بر يلان توچير
سواران جنگى بر او برگمار * ستوه آورش هر سوى از كارزار
ز بدخواه در آشتى ساختن * بترس از شبيخون و از تاختن
نگه كن كمينش بگاه ستيز * هم از باز گشتنش گاه گريز
از او تا نپردازى اندر شكست * سپه را مده سوى تاراج دست
چو بينى كه دشمن همى رخت و ساز * همى اندكاندك فرستدش باز ( ؟ )
گر از درد باشند بيمار و سست * گر از خستگيها به تن نادرست
اگر كم بود كس كه جنگى بود * اگر از علف راه تنگى بود
گر از رزمگه كاهل آيند پيش * بود حملههاشان نه بر جاى خويش
بدين وقتها راى آويختن * فزون كن كه خواهند بگريختن
چو زنهار خواهند زنهار ده * كه زنهار دادن ز پيكار به
چنانشان مگردان ز بيچارگى * كه جان را بكوشد يكبارگى
ز بن بر گريزندگان ره مگير * مريز از كسى خون كه باشد گريز
چو نتوان گرفتن گريبان جنگ * سوى دامن آشتى باز چنگ
بهر كار در زور كردن مشور * كه چاره بسى جاى بهتر ز زور
چو تابت نباشد بجنگ و ستيز * از آن به نباشد كه گيرى گريز
بجنگ از چه رفتن ز به روزيست * گريز بهنگام پيروزيست
چو گويند كز جنگ بركاشت پشت * از آن به كه گويند دشمنش كشت
بدم گريزندگان شب مپوى * چو دشمن شد آواره بيشش مجوى
وگر كار كوشش بباشد دراز * نگردد همى دشمن از جنگ باز
ممان كز علف هيچ يابند بهر * نهان آبخورشان بيا گن بزهر
فكن تخم بد در چراگاهشان * خسك ريز و چه ساز در راهشان .
اسدى .
چو خواهى صد قبا در شادكامى * بدر يك پيرهن در نيكنامى .
نظامى .
رجوع به : يكجامه بدر بنيك نامى . . . و رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
چو خواهى كسى را همى كردمه * بزرگيش جز پايه پايه مده