به نيزه درون ره چنان ساخته * كز او ناوكى دارد انداخته
بهر ده دلاور يك آتش فكن * نهاده به پيكار و كين جان و تن
سوارانشان در قفا صفزده * پس پشتشان ژنده پيلان رده
صفى راست بر راه و صفى بخم * صفى چارسو دركشيده بهم
پياده چو ديوار بر پاى پيش * سواران درآمد شد از جاى خويش
گروهى بكوشش ميان بسته تنگ * گروهى در آسايش از بهر جنگ
پس پشت لشگر سرى با سپاه * كمين را ز هر گوشه بربسته راه
گشادهره پيل تا در شكست * از ايشان نگردد سپه پاىبست
بر انبوه صندوق پيل نبرد * ز چرخى و از آتشانداز مرد
سرانرا سزا جاى ديدار كن * درفش از چپ و راست بسيار كن
فراوان ز گردان گردنفراز * ز بهر پسين جمله را دار باز
نخستين تن از دشمنت دار گوش * پس آنگاه بر زخم دشمن بكوش
بگردون روان قلعهها كن بلند ( ؟ ) * بر آنسان كز آتش نيابد گزند
همه برج آن قلعه بالا و زير * پر از گونهگون رزم ساز دلير
بهر يك چنان ساخته بانك تيز * كز او پيل و اسب اوفتد در گريز
چنانساز قلبت كه از چپ و راست * رسد زود ياور چو فرياد خواست
ممان كارد از قلب كس پيش پاى * مگر قلب دشمن بجنبد ز جاى
چو دارى پياده سپه يكسره * بود جاى پيكار كوه و دره
سوى رزم بايد شدن همگروه * گرفتن سر تيغ و پايان كوه
و گر دشت ساده بود رزمگاه * بهم حلقه بايد كه بندد سپاه
وگر خيل دشمن پياده بود * صف رزم بر دشت ساده بود
سوارانت را بر يكى جا مدار * كه تا مانده گردند ايشان ز كار
جو بر جنگ پيلانت باشد شتاب * بهامون برافكن پراگنده آب
كه تا پيل گردد هراسيده دل * نيارد نهادن پى از سوى گل
چو آيد گه حمله كت بسپرد * رهش بازده زود تا بگذرد
ز پيكان الماس چشمش بدوز * دگر تخت و صندوق از بر بسوز
همه تير بر پاى و ناخن زنش * مر او را فكن گرز بر گردنش
وگر خيل بدخواه از آن تو بيش * نبايد بكينه كنى دست پيش
مجو از دو سو رزم كايد گزند * ز يك روى بگشا و ديگر به بند
كه چاره بسى جاى بهتر ز زور * به زور آنكه بيش از تو باوى مشور
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 642
مساهمون: على اكبر دهخدا
ص٦٤٢