رجوع به : گاو را باور كنند . . . ، شود .
چو باطل را نياموزى ز دانش * ندانى قيمت حق اى برادر
كه داند قدر سنبل تا نبيند * برسته همبرش سعدان و كنگر .
ناصر خسرو .
رجوع به : تعرف الاشياء . . . ، شود .
چو با گلهء بخت آشفته گشت * شبان خفت و گرگ اندر آمد بدشت .
حضرت اديب .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
چو بايسته كارى بود ايزدى * ييكسو رود دانش و بخردى .
فردوسى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
چوب بدست خرس دادن آسان است و پس ستدن مشكل . بهانه و دستاويزى به قوى يا ناتراشيده و خشنى نبايد داد .
چوب بسوراخ ، يا چوب بلانهء زنبور كردهاند . عدهء كثيرى بيكبار از جائى بيرون آمدهاند .
تمثل :
چون برف بهم درشده بينى به هوا بر * گوئى كه بشوريد كسى خانهء زنبور .
معزى .
چوب تر را چنان كه خواهى پيچ * نشود خشك جز به آتش راست .
( هركه در خرديش ادب نكنند * در بزرگى فلاح از او برخاست . . . )
سعدى . نظير : تا نهال تر است بايد راست كرد . رجوع به : اسبى را كه در چهل سالگى . . . ، شود .
چو بچه را كند از شير خويش مادر باز * سياه كردن پستان نباشد از پيكار .
ابو حنيفهء اسكافى .
چو بخت قرين نيست مار گردد مال * بلى چو چرخ معين نيست چاه گردد جاه
( بلى . . . ) قاآنى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
چوب خدا صدا ندارد هركه خورد دوا ندارد . از صدا صوت و آواز اراده مىشود .
و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چو بخشايش پاك يزدان بود * دم آتش و باد يكسان بود .
فردوسى .
چو بخشنده باشى گرامى شوى * ( . . . بدانائى و داد نامى شوى . )
فردوسى .
رجوع به : احسان همه خلق . . . ، و رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
چو بد خود كنيم از كه خواهيم داد * مگر خويشتن را بداور بريم
( چرا پس كه ندهيم خود داد خويش * از آن پس كه خود خصم و خود داوريم . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چوب در سوراخ زنبور ( يا ) چوب در لانه زنبور كردهاند . رجوع به : چوب بسوراخ . . . ، شود .