چو بود آشتى باز ما غاز جنگ * پس شير رفته مينداز سنگ .
اسدى .
رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود .
چوبه گشتى طبيب از خود ميازار * ( . . . چراغ از بهر تاريكى نگهدار . )
مثل معروف اين است ولى شعر سعدى به صورت ذيل است :
( . . . كه بيمارى توان بودن دگر بار )
نظير :
ان المعلم و الطبيب كلاهما * لا ينصحان اذا هما لم يكرما
فاصبر لدائك ان جفوت ظبيبه * و اقنع بجهلك ان حقرت معلما .
چو باران رفت بارانى ميفكن * چو ميوه سير خوردى شاخ مشكن .
سعدى .
چو خرمن برگرفتى گاو مفروش * كه دون همت كند نعمت فراموش .
سعدى .
منه بر روشنائى دل بيكبار * چراغ از بهر تاريكى نگهدار .
سعدى .
ميفكن كول چون بهار آيدت * كه هنگام سرما به كار آيدت .
نظامى .
چو بهمن بزابلستان خواست شد * چپ افكند آوازه وز راست شد .
سعدى .
رجوع به : اگر جز تو داند . . . ، شود .
چو بيدادگر شد جهاندار شاه * بگردون نتابد ببايست ماه
به پستانها در شود شير خشگ * نباشد بنافه درون بوى مشگ
ز ناو و ريا آشكارا شود * دل نرم چون سنگ خارا شود
بدشت اندرون گرگ مردم خورد * خردمند بگريزد از بىخرد
شود خايه در زير مرغان تباه * هر آنگه كه بيدادگر گشت شاه
( چنين گفت زن كاى گرانمايه شوى * مرا بيهده نيست اين گفتگوى . . . )
فردوسى .
و رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
چو بيدولتى تخم كوشش مكار * چو دولت بود نيست كوشش به كار .
نقل از تاريخ سلاجقهء كرمان . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
چو بيگنج باشى نيابى سپاه * ترا زيردستان نخوانند شاه .
فردوسى . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
چو بينى خورشهاى خوش گرد خويش * بينديش تلخى دارو ز پيش .
اسدى .
رجوع به : از گلوبنده خواجگى . . . ، شود .
چو بينى زبر دست را زور دست * نه مردى بود پنجهء خود شكست .
سعدى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
چو بينى كه لشگر ز هم پشت داد * به تنها مده جان شيرين بباد .
سعدى .
چو پا نبود چه يك فرسخ چه يك گام . * ( چو شد گو باش گامى تا در كام . . . )
وحشى .
چوپان خائن ، گرگ است .