تو كار نيك و بد خويش كن به حق تفويض * بروز نكبت و دولت كه كار كار خداست .
سلطان محمد خوارزمشاه .
آن را كه روزگار مساعد شده است * با ناوكى نبرد كند سوزنش
ور بنگرد بدشت سوى خار خشك * از شاخ او سلام كند سوسنش
پروين بجاى قطره ببارد ز ميغ * گر ميغ بگذرد ز بر بر زنش .
ناصر خسرو .
بخت اگر يار است با سلطان بپيچ * بخت چون برگشت صد سلطان به هيچ .
و رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
چو ابر آمد تو با بارانش مستيز * به زودى از گذار سيل بگريز .
ويس و رامين .
چو از بالين خزت سر گرايد * ترا جز خاك بالينى نبايد .
ويس و رامين .
رجوع به : بدى سازد كرا . . . ، شود .
چو از تو بود كژى و بيرهى * گناه از چه بر چرخ گردون نهى .
اسدى .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض ، شود .
چو از چابكان در دويدن گرو * نبردى همافتان و خيزان برو .
سعدى .
رجوع به : الميسور لا يترك . . . ، شود .
چو از خويشتن نامور داد داد * جهان گشت از او شاد و او نيز شاد .
فردوسى .
چو از راستى بگذرى خم بود * ( . . . چه مردى بود كز زنى كم بود . )
عنصرى .
تمثل :
مرا خود چه باشد زبانآورى * چنين گفت در مدح شه عنصرى
چو از راستى بگذرى خم بود * چه مردى بود كز زنى كم بود .
سعدى .
چو از سختكارى برستى ز بخت * دگر تن ميفكن در آن كار سخت .
اسدى .
چو از شاه شد تخت شاهى تهى * نه خورشيد با دانه سرو سهى .
فردوسى .
چو از ظن گذشتى رسى در يقين * ( سرانجام آنست و آغاز اين . . . )
حضرت اديب .
چو استادهاى دست افتاده گير * ( ره نيكمردان آزاده گير . . . )
سعدى .
چو اسكندرى بايد اندر جهان * كه تيره كند تخت شاهنشهان .
فردوسى .
چو اندر پس پرده ماند جوان * بماند منش پست و تيره روان
( . . . بود مرد از بهر كوپال و گرز * كه بفرازد اندر جهان يال و برز . . . )
فردوسى .
چو اندر نيستانى آتش زدى * ز شيران بپرهيز اگر بخردى .
سعدى .
چو اندر هوا باز گسترد پر * بترسد ز چنگال او كبك نر .
فردوسى
چو ايوان بيابى نگار آن تست * ( مرا گر بخواهى حصار آن تست . . . )
فردوسى
چوب استاد گلست هركه نخورد خل است .
نظير :
تأديب معلم به كسى ننگ ندارد * سيبى كه سهيلش نزند رنگ ندارد .