چو بد كردى مشو ايمن ز آفات * كه لازم شد طبيعت را مكافات .
ناصر خسرو .
رجوع به از مكافات عمل . . . ، شود .
چوب دو سر طلاست ، ( يا ) دو سر نجس است . در پيش دو طرف دعوى ، يا دو خصم ، منفور و مكروه است . رجوع به : از اينجا رانده از آنجا مانده . . . ، شود .
چوب را آب فرو مىنبرد حكمت چيست * شرم دارد ز جفا كردن پروردهء خويش .
چوب را از بهشت آوردهاند . از چوب ضرب به قصد تنبيه مراد است . رجوع به : از بند گيرد بدانديش . . . ، شود .
چوب را از پهنا پرتاب كردن . با قصد عجله و شتاب در كارى عمل را قسمى بجاى آوردن كه سبب بطوء و كندى آن شود .
تمثل :
چون تير سخن راست كن آنگاه بگويش * بيهوده مگو چوب مپرتاب ز پهنا .
ناصر خسرو .
نظير : سر نارا از سر گشاد زدن . اكل از قفا كردن . شتر گلوباش .
چوب را بخر و گاو ميزنند . نظير :
آدميان را سخنى بس بود * گاو بود كش خله در پس بود .
امير خسرو .
رجوع به : العبد يضرب . . . ، شود .
چوب را كه برداشتى گربهء دزد ميگريزد . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود .
چو بر بندگان كار گردد دراز * خداوند گيتى گشايدش باز .
فردوسى .
رجوع به : از پى هرگريه آخر . . . ، شود .
چو بر تخمهاى بگذرد روزگار * نسازند با پند آموزگار .
فردوسى .
چو بر تسليم دل دادى گلستان مىشود آتش * بدوزخ چون شدى راضى بهشت جاودان بينى .
ملا تجلى .
معنى اين بيت تقريبا خلاصهاى از حكمت رواقيان است .
چو بر تنت بنشست از ننگ شوخ * به آتش فرو شويش اى ديده شوخ .
حضرت اديب .
چو بر چمن شد دو برگ بوى دهد ضميران * ( مخايل سرورى بكودكى زو بتافت . . . )
مسعود سعد .
چو بر خود ندارى روانشترى * مكش تيغ بر گردن ديگرى .
امير خسرو دهلوى .
رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
چو بردارى ميان شورم « 1 » آواز * مر آواز تو را پاسخ دهد باز .
ويس و رامين .
رجوع به : اين جهان كو هست . . . ، و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
هامش
( 1 ) شورم كوه است .