چو آتش نمايدت از دور دود * از آن به كه سوزدت نزديك زود .
اسدى .
چو آرام يا بى برستى ز رنج * ( چنين است رسم سراى سپنج . . . )
فردوسى .
نظير :
بود راحت به مقدار سكون بنگر مراتب را * دويدن رفتن استادن نشستن خفتن و مردن .
خلقى ز پى بهشت بىآرامند * وين طرفه كه نيست جز در آرام بهشت .
چو آزادند درويشان ز آسيب گرانبارى * چو محتاجند سلطانان باسباب جهانبانى
پس از سى سال روشن گشت بر خاقانى اين معنى * كه سلطانيست درويشى و درويشيست سلطانى .
خاقانى .
اشاره بمزاح :
پس از چلچله روشن گشت بر بسحق اين معنى * كه بورانيست بادنجان و بادنجانست بورانى
بسحق .
چو آشفته شد بر كسى خوى دهر * كند انگبين در گلويش چو زهر .
حضرت اديب .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
چو آفتاب درخشان شود ز چرخ بلند * مه چهارده را كى بود درفشانى .
منوچهرى .
چو آمد بنزديك سر تيغ شست * مده مى كه از سال شد مردمست .
فردوسى .
رجوع به : چو شصت آمد . . . ، و رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
چو آمد كوس سلطانى چه باشد كاس شيطانى * چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماريره .
مولوى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماريره .
مولوى . رجوع به : فقرهء فوق ، و رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چو آهنگ بربط بود مستقيم * كى از دست مطرب خورد گوشمال .
( تو نيكو روش باش تا بدسگال * به نقص تو گفتن نيابد مجال . . . )
سعدى .
چو آهنگ رفتن كند جان پاك * چه بر تخت مردن چه بر روى خاك .
سعدى .
چو آهو و خرگوش يابد عقاب * نيارد بدراج و تيهو شتاب .
اسدى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چو آهوى وحشى ز جو گشت رام * دگر آهوان را درآرد بدام
( . . . چو طاوسرا خانه شد بوستان * دگر ياد نارد ز هندوستان . )
امير خسرو .
چو آيد بموئى توانى كشيد * چو برگشت زنجيرها بگسلد .
( در اقبال و ادبار گردون دون * رگ جان تدبيرها بگسلد . . . )
ابن يمين .
نظير :
بروز نكبت اگر برج قلعهء فلكت * چو شاه معركهء چرخ مسكن و مأواست
يقين بدان كه بوقت نزول تير قضا * حصار محكم تو همچو دامن صحراست
بروز دولت اگر مسكن تو هامون است * ترا گشادگى ارض گنبد خضراست