چو برداشتى طمع از آنچت هواست * سخن گر ز كس برندارى رواست .
اسدى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
چو بر دل چيره گردد مهر جانان * به از دورى نباشد هيچ درمان
( . . . همه مهرى ز ناديدن بكاهد * اگر ديده نبيند دل نخواهد
بسا عشقا كه ناديدن زدوده است * چنان كز اصل خود گوئى نبوده است . )
ويس و رامين .
چو بر سرت سايه كند مرغ بخت * كند بر تو آسان همه كار سخت .
حضرت اديب .
چو بر شاه عيب است بدخواستن * ببايد به خوبى دل آراستن .
فردوسى .
چو برگشت اختر ز كوشش چه سود * ( بيامد بميدان و كوشش نمود . )
حضرت اديب .
چو برگشت دولت ز بدبخت مرد * بكژى شود هر سوئى رهنورد .
حضرت اديب .
چو برگشت زنجيرها بكسلد * ( چو آمد بموئى توانى كشيد . . . )
ابن يمين .
چو برگيرى از كوه و ننهى بجاى * سرانجام كوه اندر آيد ز پاى .
عنصرى .
رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
چو بر ما سرآمد شهى و مهى * چه شير و چه ديگر بشاهنشهى .
فردوسى .
چو بر مهترى بگذرد روزگار * چه در سور ميرد چه در كارزار .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ حذر كردن . . . ، شود .
چو بسپردم من اندر تشنگى جان * مباد اندر جهان يك قطره باران .
ويس و رامين .
رجوع به : دنيا پس مرگ من . . . ، شود .
چو بستر ز خاكست و بالين ز خشت * درختى چرا بايد امروز كشت
كه هرچند چرخ از برش بگذرد * تنش خون خورد بار كين آورد .
فردوسى
چو بستى كمر بر در راه آز * شود كار گيتيت يكسر دراز .
فردوسى رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
چوب صندل بو ندارد هيزمست * ( آدميرا آدميت لازمست . . . )
چوب كج شايستگى ستونى ندارد . خواجه نظام الملك .
چوبك در ميانه شكستن . شايد چوبك شكستن بعلامت قهر و پنداشتى چون خط و نشان كشيدن امروز رسمى بوده است . تمثل :
من به صد تيغ از او مىنبرم او داند * در ميان من و خود چوبك اگر ميشكند .
ابن يمين .
چو بگرفت دامان كس بختشور * كند خويشتن از پىخويش گور .
حضرت اديب .
رجوع به : بپاى خود بگور رفتن ، شود .
چوب نرم را كرم خورد ( يا ) چوب نرم را موريانه خورد . رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .