چنين گفت مؤبد به بهرام نيز * كه خون سر بيگناهان مريز
( چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاكراى
نگه كن كه تا تاج با سر چه گفت * كه با مغزت اى سر خرد باد جفت . )
فردوسى . رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
چنين گفت مؤبد بدان مرد دوست * كه هر مرغ را هم خموشى نكوست
نبينى كه مرغى چو گويا شود * مر آن را دل شاد جويا شود
كند چارهاى تا بدست آردش * پس آنگه بزندان نگهداردش .
فردوسى . ى .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
چنين گفت نوشيروان قباد * كه چون شاه را سر بپيچد ز داد
كند چرخ منشور او را سياه * ستاره نخواند ورا نيز شاه
ستمنامهء عزل شاهان بود * چو درد دل بيگناهان بود .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
چنين گفت هارون مرا روز مرگ * مفرماى هيچ آدميرا مجرگ . « 1 »
ابو شكور بلخى .
نظير :
اگر بگروى تو بروز حساب * مفرماى درويش را رايگان
. « 2 » ابو الحسن شهيد .
چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار * ( چنين نمايد شمشير خسروان آثار . . . )
عنصرى .
تركت اللات و العزى جميعا كذلك يفعل الرجل البصير . زيد بن نفيل ؟
چنين گويند دانايان هشيار * كه نيك و بد بمرگ آيد پديدار .
چنين نمايد شمشير خسروان آثار . * ( . . . چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار )
عنصرى .
تمثل :
چو عاجز است ز آثار معجزت خاطر * چو قاصر است ز كردار نادرت گفتار
جز اين چه دانم گفتن كه عنصرى گويد * چنين نمايد شمشير خسروان آثار .
مسعود سعد .
نمود در هند آثار فتح شمشيرت * چنين نمايد شمشير خسروان آثار .
مسعود سعد .
چو آب آيد تيمم نيست در كار * چو روز آمد چراغ از پيش بردار .
پورياى ولى .
رجوع به : تيمم باطل است آنجا كه . . . ، شود .
چوب اندر آمد ز بالا بشيب * دگر سوى بالا نشد از نشيب .
حضرت اديب .
چو آب اندر شمر بسيار ماند * شود طعمش بد از آرام بسيار
( من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دايم شود خوار . . . )
دقيقى . رجوع به : آب كه يكجا ماند . . . ، شود .
چو آتش برآرد ز پروانه دود * رهاننده گر دست مالد چه سود
( ملامت بكاه سلامت رواست * سلامت چو گم شد ملامت خطاست . . . )
امير خسرو .
چو آتش كنى زير دامن درون * رسد دود زود از گريبان برون .
اسدى .
رجوع به : آبستنى نهان بود . . . ، شود .
هامش
( 1 ) ( 2 ) مجرگ و رايگان هر دو كلمه بمعنى سخره و بيكاريست .