كه اى دايهء بچهء شير نر * چه رنجى كه جان هم نيايد ببر
بكوشى و او را كنى پرهنر * تو بى بر شوى چون وى آيد ببر
نخستين كه آيدش نيروى جنگ * همان پروراننده آرد بچنگ .
فردوسى .
چنين گفت دانا كه با خشم و جوش * زبانم يكى بسته شير است زوش « 1 »
ببند خرد در همى پايمش * كه بكشدم ترسم چو بگشايمش .
اسدى .
رجوع به : زبان سرخ ، سر سبز . . . ، شود .
چنين گفت دانا كه دختر مباد * چو باشد بجز خاكش افسر مباد
( . . . بنزد پدر دختر ار چند دوست * بر دشمنش مهترين ننگ اوست . )
اسدى . رجوع به : چنين گفت مر جفت را . . . ، شود .
چنين گفت داننده دهقان پير * كه دانش بود مرد را دستگير .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
چنين گفت شير ژيان با پلنگ * كه برغرم چون روز شد تار و تنگ
بنيك و بد كار خود ننگرد * بيايد دمان پيش ما بگذرد .
فردوسى .
رجوع به : اشتر چو هلاك گشت . . . ، شود .
چنين گفت مر جفت را باز نر * چو بر خايه بنشست و گسترد پر
كزين خايه گرمايه بيرون كنم * ز پشت پدر خايه بيرون كنم « 2 »
( دلاور چو پرهيز جويد ز جفت * بماند به آسانى اندر نهفت
بدان تاش دختر نباشد ز بن * نبايد شنيدنش ننگ سخن . . . )
فردوسى .
نظير :
چنين گفت دانا كه دختر مباد * چو باشد بجز خاكش افسر مباد
بنزد پدر دختر ار چند دوست * بر دشمنش مهمترين ننگ اوست
به اختر كسى دان كه دخترش نيست * چو دختر بود روشن اخترش نيست .
فردوسى .
چه نكو گفت آن بزرگ استاد * كه وى افكند شعر را بنياد
آنكه را دختر است جاى پسر * گرچه شاهست هست بداختر .
سنائى .
چه خوش گفت شاه جهان كىقباد * كه نفرين بد بر زننيك باد .
سعدى .
رجوع به : المكرمات دفن البنات ، شود . « 3 »
چنين گفت مر جفت را ماده شير * كه فرزند ما گر نباشد دلير
ببريم از او مهر و پيوند پاك * پدرش آب دريا و مادرش خاك .
فردوسى .
هامش
( 1 ) زوش ، خشمگين .
( 2 ) مايه بمعنى ماده در برابر نر و خايهء اول و دوم بمعنى تخم و سومى خصيه است .
( 3 ) در معنى اين حديث گفتهاند كه مراد از دفن بنات بشوى دادن آنانست .