قطره باشد هركه را دريا بود * ( . . . هرچه جز دريا بود سودا بود . )
عطار .
نظير : چونكه صد آمد نود هم پيش ماست .
قطره باقلزم چو استيزه كند * ابله است او ريش خود بر مىكند .
مولوى .
قطره به دريا بردن . تمثل :
چو قطره بر ژرف دريا برى * بديوانگى ماند اين داورى
گفتم به دو كابن يمين جان تحفه ميآرد به تو * خنديد و گفت از بيخودى قطره به دريا ميبرد
ابن يمين .
ميگويم اين زمان كه سخن عرض ميكنم * شوخى نگر كه قطره به دريا همى برم .
ابن يمين .
خود غلط است آنكه كس شعر فرو شد به من * خود غلط است آنكه كس قطره بعمان برد .
ملك الشعراء بهار .
رجوع به : زيره بكرمان بردن . . . ، شود .
قطره به دريا چو دگر راه يافت * نام و نشانش همه دريا شود .
اوحدى .
قطره بعمان بردن .
حبهاى را جانب كان چون برم * قطرهاى را سوى عمان چون برم .
مولوى .
رجوع به : زيره بكرمان بردن شود .
قطره تامى مىتواند شد چرا گوهر شود . * ( تاك را سيراب كن اى ابر نيسان زينهار . . . )
صائب .
قطره قطره جمع گردد وانگهى دريا شود * ( اندكاندك علم يابد نفس چون عالى بود . . . )
ناصر خسرو . نظير :
اندكاندك بهم شود بسيار * دانه دانه است غله در انبار .
سعدى .
ذره ذره پشم قالى مىشود . گرت سيل بايد بر قطره شو . التمرة الى التمرة تمر .
قطرهها چون جمع شد خوئى شود ژرف اى فتى .
مولوى .
قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن * ظلمات است بترس از خطر گمراهى .
حافظ .
نظير :
بىپير مرو تو در خرابات * هرچند سكندر زمانى .
و رجوع به : اگر مردى بده دل را . . . ، شود .
قفل بدهنها نميتوان زد . گج . رجوع به : در دروازهها را . . . ، شود .
قفل محك حلالزاده و حرامزاده است . شكستن قفل آسان است و تنها تقوى مانع دزدى است . نظير : قفل محك شير است .
قفل محك شير است . رجوع به : فقرهء قبل شود .