ور كسى خواهد كه گردد گو بيا بنگر نخست * قصهء تير دو شاخ و قصهء چاه و جوال . « 1 »
معزى .
قصهء چهل طوطى است . چهل طوطى نام كتابيست افسانهاى .
قصهء خاص نشايد كه نمايند بعام * ( بنوشتم غرض اما ننمودم به كسى . . . )
اوحدى .
قصهء ماهتاب و ميرم . اگر كلمهء ميرم صحيح باشد مراد آن بر نگارنده مجهول است .
زين سخنها به گوش حرص شنو * از چو من مادح و چو من محرم « 2 »
و انچه ديگر كسان ترا گويند * ماهتابست و قصهء ميرم .
مسعود سعد .
قصههاى پريشان ز عشق خيزد و مستى * ( مرا ز مستى و عشق است نام زلف تو بردن . . . )
اوحدى .
قضا بحيله نگردد هبا چو آمد وقت * قدر بچاره نگردد هدر چو آمدگاه .
اگر شوى بدها حيلهگرتر از دراج * و گر شوى بذكا چارهگرتر از روباه . . . )
عبد الواسع جبلى .
قضا چون ز گردون فروهشت پر * همه زيركان كور گردند و كر .
فردوسى . مضبوط چنين است . قضا ز آسمان . . . الخ . رجوع به : اذا جاء القضا عمى البصر ، شود .
قضا چه كارگر آمد چه فايده ز حذر * ( اگرچه خواند همى عقل مر مرا در گوش . . . )
مسعود سعد . رجوع به : اذا جاء القضا عمى البصر ، شود .
قضا دستى است پنج انگشت دارد * چو خواهد كام دل از كس برآرد
دو بر چشمش نهد ديگر دو بر گوش * يكى بر لب نهد گويد كه خاموش .
رجوع به : اذا جاء القضا عمى البصر ، و رجوع به : اذا جاء القضا ضاق الفضا ، شود .
قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه * بشكر يا بشكايت برآيد از دهنى .
سعدى .
نظير :
آسمان بر نامهء عمرم نبشته است اين قضا * زان نميشايد نوشت اين نامهء به نوشته را .
اوحدى .
رجوع به : اگر چراغ بميرد . . . و رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
قضا ديده دوز است و انديشهسوز * ( بنگرفت عبرت ز پيشينه روز . . .
نه با تيغ او جوشنى سودمند * نه با مكر او كيد و دستان بسند . )
حضرت اديب .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
قضا را دست بر مردم دراز است . * ( همه كار جهان از خلق راز است . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
قضا رفت و قلم بنوشت فرمان * تو را جز صبر كردن چيست درمان .
ويس و رامين .
هامش
( 1 ) و شايد شاعر آلات شكنجه را مىشمارد .
( 2 ) باحتمالى ضعيف شايد كلمه پيرم باشد .