قفيز برآمدن . قفيز سرآمدن . قفيز پر شدن ، قفيز پر آمدن . پيمانه لبريز شدن . كنايه از مردن و كشته شدن و به رسيدن شكيب يا مطلق سپرى شدن چيزى باشد .
مثال :
شهنشاه را چون سرآمد قفيز * دل راد فرخ تبه گشت نيز .
فردوسى .
وزان روى گستهم بشنيد نيز * كه بهرام يل را برآمد قفيز .
فردوسى .
ز پندت نبد هيچ مانند نيز * و ليكن مرا خود پر آمد قفيز .
فردوسى .
نه كاريست اين خوار دشوار نيز * كه بر تخم ساسان برآمد قفيز .
فردوسى .
بدين كار بگذشت يك هفته نيز * جهان را برآمد ز جادو قفيز .
فردوسى .
همه چاك دامان و تيريز نيز * تو گوئى پر آمد كسان را قفيز .
مرحوم اديب .
نظير : ديگ پر شدن .
قلاده به از سگست . از نفايس الفنون : نظير : الساجور خير من الكلب .
قلاده نيم گسل گشت و شير خشمآلود * ( من ارز خويش بگفتم كنون تو ميدانى . . . )
اخسيكتى
قل النادرة و لو على الوالدة . رجوع به : النادرة لا ترد ، شود .
قلب از زر نداند چشم عام * ( طالب زر گشته جمله پير و خام
ليك . . . )
مولوى .
قلب الاحمق فى فمه و لسان العاقل فى قلبه . على عليه السلام .
قلب المؤمنين بين اصبعين من اصابع الرحمن يقلبه كيف يشاء . حديث .
اقتباس :
در كف حق بهر داد و بهر زين * قلب مؤمن هست بين الاصبعين .
مولوى .
مرده مرغ مضطر اندر وصل و بين * خواندهاى القلب بين الاصبعين .
مولوى .
رجوع به : استخاره دل آدمى است ، شود .
قلب المؤمنين عرش الله الاعظم .
قلب ماهيت محال است .
قلت شركا مطلوب است . نظير : دست كه زياد شد بركت كم است . حبذا كثرة الايدى فى غير طعام . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
قلتى كان از قناعت وز تقاست * آن ز فقر و قلت دو نان جداست .
( . . . حبهاى گر آن بيابد سر نهد * وين ز گنج زر بهمت ميجهد . )
مولوى .
قلعه را شاه به من داده . جملهايست كه از قسمتى بازى كودكان گرفته شده و در نظاير مورد گويند .
قلما يخلو انسان عن نسيان و قلم عن طغيان . از تاريخ گزيده . نظير : الانسان يساوق السهو و النسيان . و رجوع به : گل بىعيب خداست ، شود .
قلم اينجا رسيد سر بشكست * ( . . . سخن اينجا رسيد و كوته شد . )