قلم دليل صلاحست و تيغ رهبر جنگ .
كجاست جاى هنر جز به زير تيغ و قلم * بدين دو بر شود از چه بگاه شاه و رهى
. . . * تو زين دواى هنرى مرد بر كدام رهى . )
ناصر خسرو .
نظير :
پشت احكام قرآن بود بشمشير خداى * بهتر از تيغ سخن را نبود هيچ ظهير .
بناى ملك به تيغ و قلم كنند قوى * بدين دو چيز بود ملك را شكوه و خطر .
فرخى .
اگر شمشير و قلم نيستى اين جهان به پا نيستى . از نصيحة الملوك غزالى . رقم رمق ميخواهد . السيف اصدق انباء من الكتب .
قلم دو زبان است و كاغذ دو روى * ( . . . نباشند محرم در اين سوزيان . )
كمال اسمعيل .
نظير : لا عبرة بالقرطاس .
قلم رفته را چه چاره بود . گج . رجوع به : جف القلم . . . ، شود .
قلم زن نگهدار و شمشير زن * ( . . . كه حلاج و درزى چه مرد و چه زن . )
سعدى .
و در جاى ديگر
( . . . نه مطرب كه مردى نيايد ز زن . )
سعدى .
قلم شاپور ميزد تيشه فرهاد * ( تو ساغر ميزدى با دوستان شاد . . . )
نظامى .
قلم طبيب سخن است . از نصيحة الملوك غزالى . رجوع به : قلم برابر تيغ است . . . ، شود .
قلم گفتا كه من شاه جهانم * قلمزن را بدولت ميرسانم .
رجوع به : قلم برابر تيغ است . . . ، شود .
قلمى را كه موى در سرماند * كارساز دبير نتوان يافت .
خاقانى .
قلندر ديده گويد . جامع التمثيل . راست مىگويم . پنهان نمىكنم .
نظير : كلم و راستگو . صندوقچهء سر كسى نيستم .
مرا آنگوى كانرا ديده باشى * نه آن كز ديگرى بشنيده باشى .
ويس و رامين .
قلندر را چه كوچ چه مقام . جامع التمثيل . رجوع به : فقرهء بعد شود .
قلندر را گفتند كوچ ! پوست تخت بر دوش افكند . جامع التمثيل .
قل هو الله احد با خرد و مردش كفوا احد . بمزاح به كسى كه نماز را بعجله خواند گويند و در نظاير مورد نيز استعمال كنند .
قليل العلم خير من كثير العمل . حديث .
قليل يدوم خير من كثير ينقطع .
قلى هم در سرناش ميگفت . اين امر راز و پوشيده نيست و همه كس آن را دانند : نظير :
كسى كه نميداند خواجه حافظ شيرازيست .