نظير :
چون قلم در وصف اين حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد .
مولوى .
اندر اين محضر خردها شد ز دست * چون قلم اينجا رسيد و سر شكست .
مولوى .
چون رسيد اينجا سخن لب در بيست * چون رسيد اينجا قلم درهم شكست .
مولوى .
عقل كانجا رسيد سر بنهد * مرغ كانجا رسيد پر بنهد .
و رجوع به : جف القلم . . . ، شود .
قلم بدست دبيرى به از هزار درم * ( . . . مثل زدند دبيران مفلس مسكين . )
سوزنى .
قلم برابر تيغ است بلكه فاضلتر * ( دوات را غرض آن بود كاندران قلم است . . .
نيايد آنكه ز نوك قلم پديد آيد * ز ذو الفقار على و ز تيغ رستم زر
قلم بساعتى آن كارها تواند كرد * كه عاجز آيد زان كارها قضا و قدر
قلم بود كه ز جائى به تو سخن گويد * كه مرغ اگر ز برش بگذرد بريزد پر
ملوك را گه و بيگاه پيش دشمن خويش * قلم بمنزلهء لشكرى بود بىمر
بسا سپاه گرانا كه در زمانه شدند * ز جنبش قلمى تار و مار و زير و زبر
ملوك را قلم و تيغ برترين سهمى است * بترسد از قلم و تيغ شير شرزهء نر
بناى ملك بتيغ و قلم كنند قوى * بدين دو چيز بود ملك را شكوه و خطر
همه شهان و بزرگان و خسروان جهان * بدين دو چيز جهانرا گرفته سرتاسر . )
فرخى .
نظير :
قلم گفتا كه من شاه جهانم * قلمزن را بدولت مىرسانم .
با قلم چونكه تيغ يار كنى * در نمانى ز ملك هفت اقليم .
ابو حنيفهء اسكافى .
قلم طبيب سخن است .
قلم بساعتى آن كارها تواند كرد * كه عاجز آيد از آن كارها قضا و قدر .
فرخى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
قلم در كف دشمن است . آنچه ميگويد يا مىكند مبتنى بر عداوت است .
تمثل .
ندانم كجا ديدهام در كتاب * كه ابليس را ديد شخصى بخواب
بقامت صنوبر بطلعت چو ماه * برازندهء بزم و ايوان و گاه
نظر كرد و گفت اى نظير قمر * ندارند خلق از جمالت خبر
تو را سهمگين روى پنداشتند * بگرمابه در زشت بنگاشتند
بخنديد و گفت آن نه شكل من است * و ليكن قلم در كف دشمن است .
سعدى .