رجوع به اذا جاء القضا . . . ، شود .
قضا روزى خضر كرد آب حيوان * كشيده بظلمات سختى سكندر .
قطران . رجوع به : اللّه اللّه كه تلف كرد . . . ، شود .
قضا كشتى آنجا كه خواهد برد * اگر ناخدا جامه بر تن درد .
سعدى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
قضاى بىخير و بركت . بمزاح ، صدمتى بر تو يا او وارد نيامد .
قضاى خدا برنگردد براى * ( چنان بود حكم و قضاى خداى . . . )
فردوسى . ى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
قضاى نبشته نشايد سترد * ( كه كار خدائى نه كاريست خرد . . . )
فردوسى .
تمثل :
مرا از ازل عشق شد سرنوشت * قضاى نوشته نشايد سترد .
حافظ .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ .
قرآن كريم سورهء 12 . آيهء 41 .
قضية لا ابا الحسن لها .
قطبو تو كه هرگز مسلمانى بى . گويند مسعود قطب الدين معروف بملا قطب شيرازى را عادت بر اين بوده كه چون بشهرهاى دور به سفر رفتى گفتى من يهودى هستم و اينك خوابى ديدهام كه مرا بدين اسلام هدايت كردهاند اهل شهر بگرد او جمع شدندى و بقاضى بردندى و اسلام پذيرفتى و مردمان به او تحف و هدايا دادندى قضا را در يكى از شهرها سعدى در حلقهء نظارگيان او بود چون خواهرزادهء خويش بديد بشناخت و بلهجهء ولايتى گفت . . .
قطران و عنبر ارچه بيك رنگند * نبود شميم عنبر قطران را .
قاآنى .
رجوع به : اين الثرى . . . ، شود .
قطرهء آبى نخورد ماكيان * تا نكند سر بسوى آسمان .
اشاره :
مرغ كابى خورد بكشور شاه * كند از بهر شكر سر بالا
منكه نان ملك خورم بسجود * سر به زير آرم از براى دعا .
خاقانى .
رجوع به : الشكر دين . . . ، شود .
قطرهاى از دريا . نظير : مشتى از خروار . يكى از هزار . اندكى از بسيار . غيضى از فيضى .
قطرهاى از عمان . ارزنى از خرمنى .
قطرهاى از قعر دريا دم مزن * ( ذرهاى از مهر و الا دم مزن )
مغربى . رجوع به . پشه كى داند . . . ، شود .