چنين است و زينگونه تا بد بس است * زيان كسى سود ديگر كس است .
اسدى
چنين است هرچند ما نيم دير * نه پيل سرافراز ماند نه شير .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
چنين بود تا بود اين تيره روز * تو دل را بآز فزونى مسوز .
فردوسى .
رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود .
چنين بود تا بود چرخ روان * توانا بهر كار و ما ناتوان .
فردوسى .
چنين بود تا بود دور زمان * به نوى تو اندر شگفتى ممان
( . . . يكى را همه ساله رنج است و درد * پشيمانى و درد بايدش خورد
يكى را همه بهره شهد است و قند * تن آسانى و ناز و تخت بلند
يكى را همه رفتن اندر فريب * گهى بر فراز و گهى بر نشيب
چنين پروراند همى روزگار * فزون آمد از رنگ گل رنج خار . )
فردوسى .
چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى پر ز درد و گهى پر ز مهر .
فردوسى .
و در جاى ديگر فرمايد :
چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى جنگ و زهر است و گه نوش و مهر .
فردوسى .
چنين بود تا بود و اين تازه نيست * گزاف زمانه به اندازه نيست .
فردوسى .
چنين بود گيتى و چونين بود * گهش مهربانى و گه كين بود
يكى را دهد رنج بردن ز گنج * يكيرا دهد گنج نابرده رنج
( . . . همه كارش آشوب و پنداشتى است * از او آشتى جنگ و جنگ آشتى است
كرا بيش بخشد بزرگى و ناز * فزونتر دهد رنج و گرم و گداز
در او هركه گوئى تن آسانتر است * همو بيش با رنج و دردسر است . )
اسدى .
چنين ديك چنين چغندر . رجوع به : از چنين خرمن . . . ، شود .
چنين زربفت وقت سوختن گفتا به دارائى * ندارائى لباس عافيت باشد نه دارائى .
رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
چنين گردد اين گنبد تيزرو * سراى كهن را نخوانند نو .
فردوسى .
چنين گفت با بچه جنگى پلنگ * كه اى پرهنر بچهء تيز چنگ
ندانسته در كار تندى مكن * بينديش و بنگر ز سر تا به بن
بگفتار شيرين بيگانه مرد * بويژه بهنگام ننگ و نبرد
پژوهش نماى و بترس از كمين * سخن هرچه باشد بژرفى ببين
فردوسى .
رجوع به : گرت راهى . . . ، شود .
چنين گفت با من يكى هوشمند * كه جانش خرد بود و رايش بلند