فلك بين چه ظلم آشكارا كند * كه اسكندر آهنگ دارا كند .
نظامى .
نظير : روزگار آئينه را محتاج خاكستر كند .
فلك چون سرورى بخشد كسى را * كند پيوند او نيك اخترى را .
امير خسرو دهلوى .
فلك حريف زبردستى مدارا نيست * ( گر از تحمل من خصم شد زبون چه عجب )
صائب .
رجوع به : آسايش دو گيتى . . . ، شود .
فلك دون نواز يك چشم است * و آن يكى هم ميان سر دارد
هر خريرا كه دم بدست گرفت * چون عزيزانش معتبر دارد
بردش بر فراز ديدهء خود * چون ببيند كه دم خر دارد
زندش بر زمين كه خرد شود * خر ديگر بجاش بردارد .
اشاره :
اى جهانى كه برندارى خر * وى سپهرى كه برندارى دون .
اخسيكتى .
فلك كو دير مهر و زودكين است * در اين محنتسرا كار وى اين است
يكى را بركشد چون خور بر افلاك * يكى را افكند چون سايه بر خاك .
جامى .
فلك را عادت ديرينه اين است * كه با آزادگان دايم بكين است .
ميرزا نصر اصفهانى .
فلك را نه يك راه و نه يك فن است * فلك گاه فرهخته گه توسن است .
( . . . گهى برد ماند ز دل باد سرد * گهى برفشاند ز رخساره گرد
گهى چون فريدون بفرخ رخى * بگفتار نرم و بخوش پاسخى
گهى همچو ضحاك ناپاك راى * همه مغز آهنجد از بهر ناى
دژمتر كند بر كسى چهر خويش * كه بر وى فزون داشتى مهر و بيش . )
مرحوم اديب .
فلك گر خود كم و گر بيش گردد * هميشه بر مراد خويش گردد .
ناصر خسرو .
فلك گو همه آتش و دود باش * تو بر آتشش چندن و عود باش .
مرحوم اديب .
رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود .
فلك مشام كسى خوش كند به بوى مراد * كه خاك معركه باشد عبير و عنبر او .
ظهير .
رجوع به : عروس ملك كسى و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
فلك مملكت كى دهد رايگانى .
ز دو چيز گيرند مر مملكت را * يكى پرنيانى يكى زعفرانى
يكى زر نام ملك برنبشته * دگر آهن آب داده يمانى