ز بود تو شعاعى مينمايد * چو فردوسى فقاعى مىگشايد .
عطار .
اختيار دين حبش كو آنكه من * زو فقاعى با جهان بگشادمى .
من فقاع از عشق آن رخ بعد ازين خواهم گشودن * چون فقاعم عيب نتوان كرد اگر جوشى برآرم .
اوحدى .
در صفت معشوقى در حمام .
از آب لفظشان كه گشايد فقع كه هست * افسردهتر ز برف دل چون سدابشان .
خاقانى .
چرخ سدابى از لبش دوش فقع گشاد و گفت * اينت نسيم مشكپاش اينت فقاع شكرى .
خاقانى .
آنجا كه من فقاع گشايم ز دست فضل * الا ز درد دل چو يخ افسرده تن نيند .
خاقانى .
نكهت جوشش ز عشق مشك فشان از فقاع * شيبت مويش بصبح برف نما از سداب .
خاقانى .
من از عشقت فقع تا كى گشايم * چو تو نامم به يخ برمىانگارى
با ما غمت اى فقاعى ماه سرشت * هنگام وفا تخم جفاكارى كشت
آن دل كه فقاع از تو گشادى همه روز * اكنون سخن وصل تو بر يخ بنوشت .
مجير بيلقانى .
با فقاعى گفتم از روى مزاح * بد معامل نيستم من اى خسيس
وجه شربتها كه دادى نسيهام * گر فراموشت شود بر يخ نويس .
كمال اصفهانى .
نام نه چرخ سدابى چون فقع بر يخنويس * گر به بخشش نام دستت نيل و سيحون كردهاند .
مجير بيلقانى .
گفتم كه نثار جان كنم گر آئى * گفتا كه رخم ببين اگر ميشائى
تو زنده بجان ديگران مىباشى * از كيسهء خويش چون ققع نگشائى .
انورى .
فقع گشادن و گشودن بمعنى آروغ زدن است و چنان كه از شواهد مزبوره معلوم است مجازا بمعنى تفاخر كردن و لاف زدن و زياده خوردن يا تمتع بسيار بردن است . و فقع يا فقاع در لغت بمعنى مشروب مخمر جو باشد كه معروف است و اين مشروب چنان كه در دو سه شعر فوق ديده مىشود داراى جوشى و باصطلاح امروزى گازى بوده كه طبعا ايجاد آروغ ميكرده است و چون بيشتر پس از خروج حمام مىآشاميدهاند البته برف و يخ نيز در آن مىكردهاند چيزى كه بر بنده معلوم نيست تقارن آن باسداب است كه در غالب امثلهء حاضر ديده مىشود و ابن يمين در قطعهء ذيل بجاى فقع گشودن عين آروغ زدن را به همان معنى لاف و تفاخر آورده است .
پيشتر زينكه رندوش بودم * كار من داشتى هزار فروغ
وين زمان كز براى مصلحتى * دم زهدى همى زنم بدروغ
حالم از فقر و فاقه هست چنانك * نرسد نان بتره تره بدوغ
وز براى رعايت ناموس * مىكشم بر گرسنگى آروغ .
ابن يمين .
فقل للشامتين بنا افيقوا * فان نوائب الدنيا تدور .