فقير در جهنم نشسته است . رجوع به : الفقر سواد الوجه . . . ، شود .
فقير هدم گدا نيم . بلهجهء لران فقير هستم اما گدا نيستم و مراد آنكه هرچند بىنوا و درويشم ليكن از كسى چيزى نستانم . نظير :
عزيز اگرچه نيم خوارى از كسى نكشم * توانگر ارچه نيم دارم از گدائى عار .
كمال اسمعيل .
فقيرى عار نيست ، عيب نيست ، نظير : الفقر فخرى . حديث .
فكر پايهء عقل است . جامع التمثيل .
فكر شيرين مرد را فربه كند . * ( تا خيال و فكر خوش بر وى زند . . . )
مولوى .
رجوع به : آدمى فربه شود . . . ، شود .
فكر نان كن خربزه آب است .
فكن حديثا حسنا ذكره * فانما الناس احاديث .
بنامه درون جمله نيكى نويس * چو در دست تست اى برادر قلم .
ناصر خسرو .
فسانهء خوب شو آخر چو ميدانى كه پيش از تو * فسانهء نيك و بد گشتند ساسانى و سامانى .
سنائى .
عاقلان زير اين حديقهء سبز * يا سخن گشته يا در اين سخنند .
مجير بيلقانى .
و سيبقى الحديث بعدك فانظر * اى احدوثة تحب فكنها .
و رجوع به : الناس احاديث . . . ، شود .
فكندن به مردى تن اندر هلاك * نه مرديست كز باد ساريست پاك .
اسدى .
فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت * و لا البخل يبقيها اذا هى تذهب
( اذا جادت الدنيا عليك فجد بها * على الناس طرا انها تتقلب . . . ) .
نظير :
چو دنيا كند با تو بخشش تو نيز * به بخشش كه گردان بود روزگار .
نه از جود يابد چو آمد كمى * نه بخلش بود چون شود گوشدار .
ابن يمين .
فلا تحقرن عدوا اتاك * و ان كافى فى ساعديه قصر
فان السيوف تجز الرقاب * و تعجز عما اسال الابر .
از العراضه .
رجوع به : دشمن نتوان حقير . . . ، شود .
فلان است نه دوغ تركمانى .
تمثل :
گويند بگوى ترك تركت * تا بازرهى ز پاسبانى
ترك چو تو ترك نبود آسان * تركى تو نه دوغ تركمانى .
سنائى .
نظير : فلان است نه برگ چغندر .
فلان است نه برگ چغندر . رجوع به : فقرهء قبل شود .