همچو پيلم بر سرم زن زخم و داغ * تا نبينم ياد هندستان و باغ .
مولوى .
پيل چون در خواب بيند هند را * پيلبانرا نشنود آرد وغا .
مولوى .
چون پيل هندستان بخواب ديده نخفتم ز اضطراب * ديوم همى زير ركاب افتان و خيزان پرورد .
مرحوم اديب .
لفظ هندى گفتم و آشفته گشتم پيلوار * كو بخواب اندر ببيند از خزر چالندرى .
مرحوم اديب .
نظير : فيل ياد هندوستان كرده . طوطى ياد هندوستان كرده . ذكر الفيل بلاده . فيل را ياد آمد از هندوستان .
فيل خوابى بيند و فيلبان خوابى .
گفتم از فيض وصل خواهم زد * آتش شوق را مگر آبى
گفت خوابيست خوش ولى بيند * فيل خوابى و فيلبان خوابى .
دهخدا .
فيل را بفيل شكار كنند . تمثل :
از همت بلند بدولت توان رسيد * آرى بفيل صيد نمايند فيل را .
صائب .
فيل را ياد آمد از هندوستان . رجوع به : فيل خواب هندستان . . . ، شود .
فيل زندهاش هزار تومان است مردهاش هم هزار تومان . تمثل :
از پيل كم نهاى كه چو مرگش فرا رسد * در حال استخوانش بيرزد بدان بها
از استخوان پيل نديدى كه چربدست * هم پيل سازد از پى شطرنج پادشا .
خاقانى .
نظير : فيل مرده و زنده ندارد .
فيل كوچكه . رجوع به : مثل فيل كوچكه ، شود .
فيل مرده و زنده ندارد . نظير : فيل زندهاش هزار تومان است مردهاش هم هزار تومان .
فيل و فنجان ! دو چيز سخت نامتناسب در كلانى و خردى .
فيل هم خيلى بزرگ است . رجوع به : اسب تازى اگر ضعيف . . . ، شود .
فيل ياد هندستان ( يا ) هندوستان كرده . فيلش ياد هندوستان كرده . تمثل :
و چون آن پيل كه در ديار غربتش هندوستان ياد آيد از شوق كشش آن نزهتگاه زمام قرار و سكون با او نماند ( ! )
پيل بايد تا چو خسبد اوستان * خواب بيند خطهء هندوستان
خر نبيند هيچ هندستان بخواب * خر ز هندستان نكرده اغتراب
جان همچون پيل بايد نيك زفت * تا بخواب او هند تاند زفت رفت
ذكر هندستان كند پيل از طلب * پس مصور گردد آن ذكرش بشب