فلان است نه ديو سبا . تمثل : و آن آلتونتاش است نه ديو سبا . ابو الفضل بيهقى .
فلان هيچ كس است و چيرى كم . * ( ديگر عامه گويند در نكوهش . )
از حدايق السحر .
نظير : فلان هيچ است و دو جو كم .
هيچ دو جو كمتر است نقد زمانه * صرفه بران را از اين عيار چه خيزد .
خاقانى .
فلرا قل كردن . نظير : لا بد للفقيه من سفيه يناضل عنه .
فلسى ز هزار فلسفى به * ( چند از دم فلسفى ستودن
نه فلسفه بل سفه نمودن * پاى از سر اين حديث برنه . . . )
خاقانى . نظير :
زهى دولت كه امكان هدايت يافت خاقانى * كنون صد فلسفى فلسى نيرزد پيش امكانش .
خاقانى .
نقد هر فلسفى كم از فلس است * فلس در كيسهء عمل منهيد .
خاقانى .
مركب دين كه زادهء عرب است * داغ يونانش بر كفل منهيد
دين به تيغ حق از فشل رسته است * باز بنيادش از فشل منهيد .
خاقانى .
اشاره :
جدلى فلسفى است خاقانى * تا بفلسى نگيرى احكامش .
خاقانى .
فلسفى فلسى ، يونان همه يونى ارزند * نفى اين مذهب يونان بخراسان يابم .
خاقانى .
من نخرم علم فلسفى بيكى فلس * نيز بنانى تمام حكمت يونان .
سروش .
رجوع به : حكيم عقل كز . . . ، شود .
فلفل بهندوستان بردن . تمثل :
هنر به حضرت تو عرضه داشتن چون است * چنان كه بار بهندوستان برى پلپل .
ابن يمين .
گل آورد سعدى سوى بوستان * به شوخى و فلفل بهندوستان .
سعدى .
رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود .
فلفل مبين كه ريز است * بشكن ببين چه تيز است .
نظير : بخردگى منگر دانهء سپندانرا . ناصر خسرو . اشرى الشر صغاره .
فلك ابله و بدگهر پرورد * جهاندار فضل و هنر پرورد .
مرحوم اديب .
فلك به چشم بزرگى كند نگاه در آنك * بهانه هيچ ندارد ز بهر خردى كار .
ابو حنيفهء اسكافى .
فلك بر ستم پيشه و دادگستر * جفا وقت پاداش يكسان نمايد
نه بسته دهن فندق از زخم بجهد * نه پسته كه لبهاى خندان نمايد .
مرحوم اديب .
فلك بمردم نادان دهد زمام مراد * ( . . . تو اهل دانش و فضلى همين گناهت بس . )
حافظ .
رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود .