فضيلة السلطان فى عمارة البلدان . از عقد العلى .
فعل آمد حصهء مردان مرد * حصهء ما گفت آمد اينت درد .
عطار .
نظير : مردان در ميدان جهند مادر كهدان جهيم . رجوع به : دو صد گفته چون نيم كردار . . .
و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
فعل الحكيم لا يخلو عن الحكمة . كار حكيم بىحكمتى نيست .
فعل المرء يدل على اصله . على عليه السلام . نظير :
فعل هركس باصل اوست دليل .
مكتبى .
فعل بد بد بمادر اندازد * ( ديو كژ كژ بمردم انديشد
مغ كه از رخ نقاب شرم انداخت * ناحفاظى بمادر اندازد . )
خاقانى . رجوع به فرزند عاق . . . ، شود .
فعل سگ غرچه است قدح خر روستا * ( رنج دلم را سبب گردش ايام نيست . . . )
خاقانى .
سگ غرچه سگ صحرانشينان است . نقل از شرح مشكلات خاقانى تأليف عبد الوهاب معمورى .
فعل مستهجن نيارد بار جز مستهجنى . * ( زين زناشوئى نزايد جز كه نامشروع پور . . . )
حضرت اديب .
فعل هركس باصل اوست دليل . * ( فعل بد نيست كار مرد اصيل . . .
هركسى را بود نشان پدر * همچو بيخ خود است شاخ شجر . . . )
مكتبى .
نظير : فعل المرء يدل على اصله . على عليه السلام .
فغان كز هرچه ترسيدم رسيدم * ( همى ترسيدم از روز جدائى . . . )
از شبيه زبانحال .
حسين بن على در سر نعش على اكبر عليهما سلام . رجوع به : آمد بسرم از آنچه ميترسيدم ، شود .
فقاع ( يا ) فقع شكستن . ( يا ) فقاع گشادن ، ( يا ) فقاع گشودن .
مثال :
روز تا شامگه از بهر سر خوان ترا * بر سر خوان تو هر شاهى بشكست فقاع .
سوزنى .
تو به مردى چنين عمل بنماى * ورنه بيهوده زين فقع مگشاى .
سنائى .
بر قاب دهى همى تو ما را * ما از تو فقع همى گشائيم .
سنائى .
بر سر خوان عمادى من گشادم اين فقع * گرچه شيرين نيست بارى ناردانى آمده است .
سنائى .
هركه او چون كاغذ از خط تو نگشايد فقاع * چون قلم زيبد كه سر بنهند چون برك سداب .
رونى .
بيك برفاب هجرت همچنان شد * كه از خونم فقعها مىگشايد .
انورى .
هاى خاقانى بناى عمر بريخ كردهاند * رو فقع بگشاى چون محكم نخواهى يافتن .
خاقانى .
ولى خانه بريخ بنا دارد از من * ز چرخ سدابى گشايم فقاعى .
خاقانى .
صاحب بدر و حنين از تو گشايد فقع * كان گهر چون سداب بركشى از بهر كين .
خاقانى .