مپسند اينكه آن لعين خبيث * بجهاند كميت چون ادهم
تو پسندى فسان خاطر من * زو شود چون فسانهء شولم .
سنائى .
فسانهء كهن و كارنامهاى بدروغ * به كار نايد رو در دروغ رنج مبر .
فرخى .
نظير :
سخن نو آر كه نو را حلاوتى است دگر .
فرخى . و رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، شود .
فسردگان ز كجا و دم صفا ز كجا * ( فسردگانرا همدم چگونه برسازم . . . )
خاقانى .
فسون مسيحا گل مرده را * دهد جان نو نه دل مرده را .
حضرت اديب .
فصل كردن ميتوان پيوند كردن مشكل است .
فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ
. . .
عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً .
قرآن كريم . سورهء 4 . آيهء 97 .
فضل بايد براى آوازه * اصل نايد برون ز دروازه .
مكتبى .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
فضل تبر خون نيافت هرگز سنجد * گرچه بديدن چو سنجد است تبر خون .
ناصر خسرو .
فضل را روزگار كى پوشد * ( . . . كس به گل آفتاب نندايد )
رشيد وطواط .
فضل را هرچند كه پنهان دارند آخر آشكارا شود چون بوى مشك . ابو الفضل بيهقى .
فضل گل دليل نقص خار است * ( ز فضلش نقص بدخواهان بيفزود
كه . . . )
اديب صابر .
فضل مردان بر زنان اى بو شجاع * نيست بهر قوت و كسب و ضياع
ورنه شير و پيل را بر آدمى * فضل بودى بهر قوت اى عمى
فضل مردان بر زن اى حالىپرست * زان بود كه مرد پايانبينتر است
مرد كاندر عاقبتبينى خم است * او ز اهل عاقبت از زن كم است .
مولوى .
فضل و ادب مرد مهين نيست اويست * شايد كه نيرسى ز پدر وز عم و خالش .
ناصر خسرو .
رجوع به آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
فضل و هنر است مايهء مرد * ( . . . از خلعت و از كمر چه خيزد . )
جمال الدين عبد الرزاق .
فضل و هنر ضايع است تا ننمايند * عود بر آتش نهند و مشك بسايند .
سعدى .
فضولى را بجهنم بردند گفت هيزمش تر است . نظير : دخل فضولى النار فقال - الحطب رطب . مولد .
فضيلت آخوند معلوم شد . فضيلت حكيم صاحب معلوم شد . بيش مگو نادانى تو بدانچه گفتى پيدا شد .