بزرگوار . . . ، شود .
فرو شد بماهى و بر شد به ماه * بن نيزه و قبهء بارگاه .
فردوسى .
فروغ آن بود كان ز دل خيزدت * كه ديگر بظلمت نياويزدت
( فروغ جهان گرچه ظلمت زداست * ولى ظلمتش نيز اندر قفاست . . . )
مرحوم اديب .
فروغ از رودكى دارد چراغ دودهء سامان * ( ز شاعر زنده ميماند بگيتى نام شاهان را . . . )
ابن يمين . رجوع به : از آنچندان نعيم اينجهانى . . . ، شود .
فروغ خور به گل بتوان نهفتن * ( به خواهش باد را نتوان گرفتن . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : آفتاب به گل . . . ، شود .
فرومانى از راه بى راه ساز * ( سخن راست ايخواجه راه دراز . . . )
مرحوم اديب .
فرومايه را دور دار از برت * مكن آنكه ننگين شود گوهرت .
اسدى .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
فرو نبندد كارگشاده پيشانى . * ( بحاجتى كه روى تازه روى و خندان باش . . . )
سعدى .
فروهشته كين برگرفته اميد * بتابد روان زو بكردار شيد .
فردوسى .
فره سودمندى باندك زيان * خردمند ندهد ز كف رايگان
( نپندارم ايدون كه زايد گناه * پىساز بيمرز اندك تباه . . . )
مرحوم اديب .
فرياد شغال و بال شغال است . جامع التمثيل .
فريب پرى پيكران جوان * نخواهد كسى كو بود پهلوان .
فردوسى .
رجوع به : النساء حبائل . . . و رجوع به : براى يكدمه شهوت . . . ، شود .
فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر * ( . . . كه اين دام زرق نهاده و آن كام طمع گشاده . )
سعدى . نظير :
الا تا نشنوى مدح سخنگوى * كه اندك مايه نفعى از تو دارد
كه گر روزى مرادش برنيارى * دوصد چندان عيوبت برشمارد .
سعدى .
فريبنده گيتى شكارت نگيرد * جز آنگه كه گوئى گرفتم شكارش .
ناصر خسرو .
فريدون فرخ ستايش ببرد * بمرد او و جاويد نامش نمرد .
فردوسى .
فريدون فرخ فرشته نبود * ز مشك و ز عنبر سرشته نبود
بداد و دهش يافت آن نيكوئى * تو داد و دهش كن فريدون توئى .
فردوسى .
نظير :
چون داد كنى خود عمر تو باشى * هرچند كه نامت عمر نباشد .
ناصر خسرو .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .