شش دست . . . ، شود .
فرع ميآيد اصل را ميبرد . در تحذير از قرض كردن با سود گويند .
فرعون و عذاب ابد و ريش مرصع * موسى و كليم اللهى و چوب شبانى .
انورى .
فر فريدون و تاج كاوه و سندان و دم * ( ملك به تو لايق است هلك بدشمن بلى . . . )
بدر جاجرمى .
فرق است ميان آنكه يارش در بر * با آنكه دو چشم انتظارش بر در .
سعدى .
فرق است ميان سوز كز جان خيزد * با آنكه بريسمانش بر خود بندى .
نظير : ليست النائحة الثكلى كالمستاجره . و رجوع به : آه صاحب درد را باشد . . . ، شود .
فرق باشد در معانى گرچه در پيش نظر * آفتاب و قرص ارزن راست شكل مستدير .
سيف اسفرنك .
فرقى نبود ميان يزدى و يزيد . * ( آن خواجهء يزدى خلف خواجه رشيد
در ماه محرم از چه روباده كشيد * چون نيك نظر كنيد از روى حساب . . . )
بيرامخان .
فرقكى هست از چه بالوعه تا چاه ذقن * ( هركسى گويد من و تو ليك اندر شرط عشق . . . )
اخسيكتى .
فر كيخسروى از اينجا خاست * كه جهانرا بعدل و علم آراست .
اوحدى .
رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، و آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
فرمان بردار مخطى به كه بىفرمان مصيب . * ( و چاكران فرمان بردار دار كه . . . )
از قابوسنامه .
فرماى خدمتى كه برآيد ز دست ما .
سعدى .
فر من القطر تحت المزراب . يا . فرمن المطر و التجاء بالميزاب . تمثل :
هر آن پناه كه گيرد اميد جز توهمى * ز پيش باران در زير ناودان آيد .
مختارى .
رجوع به : از باران به ناودان . . . ، شود .
فرو چاه كسى شدن . فريب او خوردن . مثال :
من رفته ز گفت او فرو چاه * آن چاه كه داشت در زنخدان .
خاقانى .
فروتن باشيد تا بسيار دوست باشيد . ( و حكما گفتهاند كوشا باشيد تا آبادان باشيد و خرسند باشيد تا توانگر باشيد و . . . ) از قابوسنامه . نظير :
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً .
قرآن كريم . سورهء 25 . آيه 64 . رجوع به : از تواضع