فرزند حلالزاده بخالو ميكشد ، ( يا ) ميرود . غالبا خواهرزاده در خلق يا قيافت بخالو ماند . نظير : ولد الحلال يشبه بالاب و الخال . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
فرزند خصال خويشتن باش * ( چون شير به خود سپهشكن باش . . . )
نظامى .
نظير :
فرزند هنرهاى خويشتن شو * تا همچو تو كسرا پسر نباشد
وآنگه كه هنر يافتى بشايد * گر جز هنرت خود پدر نباشد .
ناصر خسرو .
فرزند عاق ريش پدر گيرد ابتدا * نسل نبهره دست بمادر كشد نخست . « 1 »
خاقانى .
نظير :
ديو كژكژ بمردم انديشد * فعل بد بد بمادر اندازد
مغ كه از رخ نقاب شرم انداخت * ناحفاظى بمادر اندازد .
خاقانى .
فرزند كسى نميكند فرزندى * ور طوق طلا بگردنش بربندى .
رجوع به ؛ آه صاحب درد را باشد . . . ، شود .
فرزند كه نه روز بهزايد نابوده بهتر . مرزباننامه .
فرزند گوهريرا عز از نسب نباشد * عيسى عزيز نفس است ارچه پدر ندارد .
سيف اسفرنك .
فرزند نبى قاسم و ابراهيم است * پس طيب و طاهر از سر تعظيم است
با فاطمه و رقيه ام كلثوم * زينب شمر ار تو را سر تعليم است .
از نصاب الصبيان
فرزند همان كند بهرحال * كز مادر خويش و از پدر ديد .
فرزند هنرهاى خويشتن شو * تا همچو تو كسرا پسر نباشد
وانگه كه هنر يافتى بشايد * گر جز هنرت خود پدر نباشد
( . . . و انجا كه تو باشى امير باشى * گر چند بگردت حشر نباشد
گنجور هنرهاى خويش گردى * گر باشد مالت و گر نباشد
و ايمن به روى هر كجا كه خواهى * بر راه تو را جوى و جر نباشد . )
ناصر خسرو .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
فرستاده بايد فرستادهاى * درون پر ز مكر و برون سادهاى .
نظير :
تخير اذا ما كنت فى الامر مرسلا * فمبلغ آراء الرجال رسولها
فرستادهء شهر ياران كشى * ز بيدانشى باشد و بىهشى .
فردوسى .
فرشتهء آمين ( يا ) فرشتهء يارب . در گذر بودن ( يا ) در راه بودن .
هامش
( 1 ) در نسخهء ديگر : فحل بزينه دست بمادر برد . . . ، الخ .