چنين است رسم سراى فريب * گهى برفراز و گهى برنشيب
( . . . از او شادمانى و زو مستمند * گهى بر زمين گه بابر بلند . )
فردوسى .
چنين است سوگند چرخبلند * كه بر بيگناهان نيايد گزند .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل ، شود .
چنين است فرجام روز نبرد * يكى شاد و پيروز و ديگر به درد .
فردوسى .
رجوع به : چنين است آغاز و انجام . . . ، شود .
چنين است فرمان يزدان و راه * كه هركس كه برد سر بيگناه
سرش را ببرند بىترس و باك * سپارند ناپاك دل را به خاك .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چنين است كار سراى سپنج * چو دانى كه ايدر نمانى مرنج
مخور انده و باده خور روز و شب * دلت پر ز رامش پر از خنده لب .
فردوسى .
چنين است كردار اين پرفريب * چه مايه فراز است و چندين نشيب .
فردوسى .
چنين است كردار اين چرخپير * چه با اردوان و چه با اردشير
كرا با ستاره برآرد بلند * سپارد مر او را به خاك نژند .
فردوسى .
رجوع به : از مرك خود چاره نيست ، شود .
چنين است كردار اين چرخ پير * ستاند ز فرزند پستان شير .
فردوسى . رجوع به :
از مرگ خود چاره . . . ، شود .
چنين است كردار اين گوژپشت * بپرورد و پروردهء خويش كشت
( . . . خردمند را دل ز كردار اوى * بماند همى خيره در كار اوى . )
فردوسى . رجوع به : جهانا ندانم چرا . . . ، شود .
چنين است كردار چرخ بلند . * ( گرفتند و بسيار كردند بند . . . )
فردوسى .
چنين است كردار چرخ بلند * بدستى كلاه و بديگر كمند
چو شادان نشيند كسى باكلاه * بخم كمندش ربايد ز گاه .
فردوسى .
نظير :
عاقل بچه اميد در اين شومسراى * بر دولت او دل نهد از بهر خداى
چون راست كه خواهد بنشيند از پاى * گيرد اجلش دست كه بالا بنماى .
از مرصاد العباد شيخ نجم الدين رازى . رجوع به : از مرك خود چاره نيست ، شود .
چنين است كردار چرخبلند * دل اندر سراى سپنجى مبند
( . . . گهى گنج يا بيم از او گاه رنج * پس از هر دو رفتن ز جاى سپنج . )
فردوسى .
چنين است كردار چرخ بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند .
فردوسى .