رجوع به : از امروز كارى بفردا . . . ، شود .
چند كلمه از مادر عروس بشنو . بتحقير و استخفاف ، حالا ديگر نوبت هرزهلائى او شده است .
نظير : حالا ديگر اين دول را بگير .
چندن نيرزد بدندان مار * ( همه بيهده رفت اين روزگار
كه . . . )
حضرت اديب .
چندن صندل است . و گويند كه پاسبان صندل مار باشد .
چند مرده حلاج است . ( به بينيم . . . ) رجوع به بوريايت چند گزيست ، شود .
چند منقاد هر خسى باشى * جهد آن كن كه خود كسى باشى .
اوحدى .
رجوع به : همت بلنددار . . . ، شود .
چنگال شير خاريدن . تمثل :
با من همى چخى تو و آگه نهاى كه خيره * دنبال ببر خائى چنگال شيرخوارى .
منوچهرى .
رجوع به : كام شير خاريدن ، شود .
چنگ باز هوا ندارد كبك * دل شير عرين ندارد رنگ .
مسعود سعد .
چنين آمد اين گنبد تيزپوى * بگردد همه چيز از گشت اوى
( . . . يكى جامه دارد جهان سال و ماه * برونش سپيد و درونش سياه
بگرداند اين جامه هرگه برون * بدان تا بگرديم ما گونهگون
تو اى خفته از خواب بيدار گرد * كه شد پاك عمرت بخواب و به خورد
به خانه درون خواب و در گور خواب * به بيداريت پس كى آيد شتاب
كنى خانه تا زندهاى سال و ماه * وزان پس كيت باشد آرامگاه
تو خوش خفته و مرگ برخاسته * شبيخونت را لشگر آراسته
بديگر جهان را از اينجاى كوش * چو كوشيدى اينرا مر آن راى كوش
ازيدر بخواهى شدن بىگمان * كه اينجات خان است و آنجاتمان
شود زندهء اين جهان مرده زود * بدان سر توان جاودان زنده بود . )
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
چنين آمد اين گنبد تيز گرد * گهى شادمانى دهد گاه درد .
چنين آمد اين گيتى بىدرنگ * نخستين دهد نوش و آنگه شرنگ
( . . . بدارد چو فرزند در بر بناز * كند پس به زير لگد پست باز
نگر تا نباشى به دو استوار * به من بنگر و زو دل ايمن مدار
نبد شه ز من نامبردارتر * كنون هم ز من نيست كس خوارتر . )
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
چنين است آدمى بيراى و بيهوش * كند سختى و شادى را فراموش .
ويس و رامين .