به آب در دلش تكان نميخورد . . . ، شود .
چندان سمن هست كه ياسمن پيدا نيست . براى كثرت كارهاى بزرگتر وقت توجه به اين كار خرد ندارم .
چندان كند سگ بتيزى شتاب * كه از كام او دور تر ماند آب
( همان داستان زد يكى نامدار * كه . . . )
فردوسى . رجوع به : اجع كلبك . . . شود .
چندانكه مروت است در دادن * در ناستدن هزار چندان است .
انورى .
چند از اين رمز و اشارت راه بايد رفت راه * چند از اين رنگ و عبارت كار بايد كردكار .
سنائى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
چند ببال پدر و جد پرى * باد بود هرچه نه از خود برى .
امير خسرو .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
چند بنالى كه بد شده است زمانه * عيب و بدت بر زمانه چون فكنى چون
هرگز كى گفت اينزمانه كه بد كن * مفتون چونى بقول عامهء مفتون
تو شدهاى ديگر اينزمانه همان است * كى شود اى بىخرد زمانه دگرگون .
ناصر خسرو . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
چندت اندوه پيرهن باشد * بوكت اين پيرهن كفن باشد .
سنائى . نظير :
چند خواهى پيرهن از بهر تن * تن رها كن تا نخواهى پيرهن .
قاآنى .
چند چند از حكمت يونانيان * حكمت ايمانيان را هم بخوان .
بهائى . رجوع به : حكيم عقل كز . . . ، شود .
چند چيز است اگر خرد است بزرگ بايد داشت آتش و بيمارى و دشمن .
( . . . چه ممكن است آتش اندك جهانى بسوزد و بيمارى ضعيف آخر موجب هلاك نفس گردد و دشمن همچنين . ) نقل از اندرزنامهء منسوب بخواجه نظام الملك .
چند خواهى پيرهن از بهر تن * تن رها كن تا نخواهى پيرهن .
قاآنى . رجوع به : چندت اندوه پيرهن . . . ، شود .
چند خواهى دور باش از پيش و پس * دور باش نفرت خلق از تو بس .
بهائى .
چند روزى پيش و پس شد ورنه از جور فلك * بر سكندر نيز بگذشت آنچه بر دارا گذشت .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
چند غره شوى بفرداها * كه نه با خويشنت پيكار است
روز دى گشته گير فردا را * كه نه برگشت چرخ مسمار است .
ناصر خسرو .