زادهء طبع منند اينان كه خصمان منند * آرىآرى گربه هست از عطسهء شير ژيان .
خاقانى .
عطسهء تست آفتاب ديرزى اى ظل حق * هندوى تست آسمان تكيه ده اى محترم .
خاقانى .
عيسى اگر عطسه بود ازدم آدم كنون * آدم از الهام من عطسهء جاهش سزد .
خاقانى .
گويند . . . است مهين عطسهء نياش * گفتم نياست عطسهء اين نبسه دروغاش .
مرحوم اديب .
عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ ( . . . وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ . . . )
قرآن كريم . سورهء 5 . آيهء 96 . نظير :
بر گذشتهها صلوات . مضى ما مضى .
عفو كردن ظالمان جور است بر مظلومان . سعدى . رجوع به : ترحم بر پلنگ تيز دندان . . . ، شود .
عقاب بلا بيان به حكم عقل قبيح است . قاعدهء عقلى است .
عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان بستهاند . كابين و بند بستن پسر عم و دختر عم رسمى جارى و نيكوست .
عقدهء سخت است بر كيسهء تهى * ( عقده را بگشاده گير اى منتهى . . . )
مولوى .
عقرب از خبث طبيعت بزند سنگ به نيش * ( من خود از كيد عدو باك ندارم ليكن . . . )
سعدى .
نظير :
تو چون كژدم بگوهر جان گزائى * به سنگ ار بگذرى گوهر نمائى .
ويس و رامين .
نيش عقرب نه از ره كين است * اقتضاى طبيعتش اين است
سعدى .
عقربزده را كرفس دادن ! خاقانى .
عقل آدميزاد از عقب سرش ميآيد . نظير : روستائيرا عقل از پس ميرسد . جامع التمثيل .
شر الراى الدبرى .
عقل با نقشنگاران پريروى چگل * قسمت از صورت گرمابه چرا برگيرد .
سيف اسفرنك .
عقل بايد نورده چون آفتاب * تا زند تيغى كه نبود جز صواب .
مولوى .
عقل بكوچكى و بزرگى نيست .
آنچه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شير را و گور را
خانها سازد پر از حلواى تر * حق بر او آن علم را بگشود در
آنچه حق آموخت كرم پيله را * هيچ پيلى داند آنگون حيله را .
مولوى .
رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود .
عقلت را عوض كن . هيچ ندانى .
عقل جز راستگوى لمتر نيست * حيله سازنده و گلو بر نيست .
سنائى .