عصا برگرفتن نه معجز بود * همى اژدها كرد بايد عصا
غضايرى .
عصاى پير بجاى پير از مجموعهء امثال فارسى طبع هند .
عصائى شنيدى كه عوجى بكشت * ( جوى بازدارد بلائى درشت . . . )
سعدى .
نظير : يك كلوچ پنبه هم آدم ميكشد . يكدست خير است يكدست شر .
عضوى ز تو گر دوست شود با دشمن * دشمن دو شمر تيغ دو كش زخم دو زن
( اين پند نگاهدار هموار اى تن * بر گرد كسى كه يار خصم تو متن . . . )
رونى .
رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود .
عطارد مشترى بايد متاع آسمانى را * ( مهى مريخ چشم ارزد چراغ آنجهانى را . )
مولوى .
عطا گرچه اندك دهد پادشاه * به بسياريش كرد بايد نگاه
نظير : هرچه از دوست ميرسد نيكوست . اسب پيشكشى را بدندانش نگاه نمىكنند دوست مرا ياد كند يك هل پوچ .
عطاى بزرگان ايران زمين * دوتا بارك الله است يك آفرين .
رجوع به :
از بارك اللّه . . . ، شود .
عطاى بزرگان چو ابر بهار * به جائى ببارد كه نايد به كار .
عطايش را بلقايش بخشيدم . نظير : قوت الحاجة خير من طلبها الى غير اهلها .
عطاى كريمان بود غير ممنون * ( كريمانه بخشى و منت نخواهى . . . )
سوزنى . رجوع به . آفة السماح . . . ، شود .
عطر از عود آنگهى آيد كه بر آذر نهيم * ( تا بدين دلق اى برادر در سنائى ننگرى . . . )
سنائى . نظير :
عود بر آتش نهند و مشك بسايند .
سعدى .
عطسهء كسى يا چيزى بودن . شباهتى تام به او داشتن . مثال : و در معنى سالارى اين احمد مردى شهم بود و او را عطسهء امير محمود گفتندى و به دو نيك بمانستى ابو الفضل بيهقى .
جبههء زرين نمود طرهء صبح از نقاب * عطسهء شب گشت صبح خندهء صبح آفتاب .
خاقانى .
عمر تو چيست عطسهء ايام جانستان * بس تن مزن كه عطسه سبكتر گذشتنى است .
خاقانى
چرخ بهرسان كه هست زادهء شمشير او * گربه بهرحال هست عطسهء شير عرين .
خاقانى .
بر حسودت كه عطسهء ديو است * صبحدم خندهء بلارك تست .
خاقانى .
مى عطسهء آدم شده يعنى كه عيسى دم شده * داروى جامجم شده در دير دارا داشته ( ؟ ) .
خاقانى .