عشق از اول سركش و خونى بود * تا گريزد هركه بيرونى بود .
مولوى .
عشق از اين بسيار كرده است و كند * ( . . . خرقه را زنار كرده است و كند . )
عطار .
عشق است و مفلسى و جوانى و نوبهار * ( عذرم پذير و جرم بذيل كرم بپوش . . . )
حافظ .
نظير :
پيرى و فقر و دردسر و قرض و درد پاى * امروز دادهاند بهم هر چهار دست .
سلمان ساوجى .
پشت بنفشه از غم پيرى بخم بماند * گوئى كه عشق و مفلسى او را بهم گرفت
اديب صابر .
ناخوشى و غمخورى و مفلسى * عاشقى و بىزرى و بيكسى .
كاتبى .
عشق است و هزار بدگمانى .
عشق بازى با دو معشوقه بد است * ( هين مكش هر مشترى را تو بدست .
مولوى .
نظير : يك بار بسنده كن كه يكدل دارى . خدا يكى يار يكى .
عشق بر مرده نباشد پايدار * ( . . . عشق را بر حى جانافزاى دار . )
مولوى .
عشق بر نقد است بر صندوق نى * ( خانهء معشوقم و معشوق نى . . . )
مولوى .
عشق بود باقى و باقى فناست * ( جنس شما آدميان كمبقاست . . . )
ايرج ميرزا .
عشق بىزبان روشنتر است . * ( گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليك . . . )
مولوى .
عشق پيرى گر بجنبد سر برسوائى زند . رجوع به : آخر پيرى داغ اميرى . و رجوع به :
آتش از چنار پوسيده . . . ، شود .
عشق چون وافى است وافى ميخرد * در حريف بيوفا مىننگرد .
( تو بيك خارى گريزانى ز عشق * تو بجز نامى چه ميدانى ز عشق
عشق را صد ناز و استكبار هست * عشق با صد ناز مىآيد بدست
. . . * . . . )
مولوى .
عشق خسرو كرد شكر را بشيرينى مثل * ورنه شكر نام بسيارستى اندر اصفهان
قاآنى .
عشق خوبان و سينهء او باش ! * ( . . . نور خورشيد و ديدهء خفاش ؟ )
ظهير فاريابى .
عشق خوش است ار مساعدت بود از يار * ( . . . يار مساعد نه اندك است نه بسيار . )
فرخى .
عشق در ظرف حرف كى گنجد * ( شرع را دست عقل كى سنجد . . . )
سنائى .
عشق را بنياد بر ناكامى است * ( . . . هركه زين سر سركشد از خامى است . )
عطار .
عشق را عشق دگر برد مگر * ( . . . ديو در دنياست عاشق كور و كر . . . )
مولوى .
عشق زنانست بجنگى حرام * ( زن نكند در دل جنگى مقام . ،
عاشقى و مرد سپاهى كجا * دادن دل دست مناهى كجا . )
ايرج ميرزا .