لمتر ركگو و زمخت باشد .
عقل جز راستى نفرموده است * ( اينهمه طمطراق بيهوده است . . . )
سنائى .
عقل جزوى آفتش وهم است و ظن * ( . . . زآنكه در ظلمات شد او را وطن
بر زمين گر نيم گز راهى بود * آدمى بىوهم ايمن ميرود
بر سر ديوار عالى گر روى * گر دو گز عرضش بود كژ ميشوى
بلكه مىافتى ز لرز دل بوهم * ترس و وهمى را نكو بنگر بفهم . )
مولوى .
عقل جز وى عقل استخراج نيست * ( . . . جز پذيراى فن و محتاج نيست .
قابل تعليم و فهم است اين خرد * ليك صاحب وحى تعليمش دهد
جمله حرفتها يقين از وحى بود * اول او ليك عقل او را فزود
هيچ حرفت را ببين كاين عقل ما * تاند او آموخت بىهيچ اوستا
گرچه اندر فكر موى اشكاف بد * هيچ پيشه رام بىاستا نشد
دانش پيشه از اين عقل ار بدى * پيشهء بىاوستا حاصل شدى . )
مولوى .
عقل چون حلقه از برون در است * از صفات خداى بىخبر است .
سنائى .
عقل چيز دگر و مدرسه چيزى دگر است . از مجموعه امثال فارسى طبع هند .
عقل خودت كه اين باشد واى بعقل بچههات . بمزاح ، بسى نادانى .
عقل در دست يك رمه خودراى * چون چراغ است در طهارت جاى .
سنائى .
عقل دل را بعلم بنگارد * علم جان را به آسمان آرد .
اوحدى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . و رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
عقل دم مسيح را فرق كند ز دم خر . * ( ذات ترا زمانه هم بازشناسد از كسان . . . )
مجير بيلقانى .
عقل را پيرو لفظ نكنند . جامع التمثيل .
عقل را هركه با بدى آميخت * لا جرم عقل جست و او آويخت .
سنائى .
عقل روستائى از پس ميرسد . تمثل :
گويند كه نادانرا عقل از عقب آيد * آنگاه كه درماند مسكين بخطر بر
بر مردم احمق چو رود سالى گويد * من پار بدم احمق ماندم به ضرر بر
وين طرفه كه هر سال نو اين گفته شود نو * تا بگذردش عمر بيوك و بمگربر .
ملك الشعراء بهار .
عقلش بچشمش است . تا به چشم نهبيند نداند .
عقلش پارسنگ بردن . بمزاح ، ديوانه بودن .
عقلش گرداست . ( يا ) مدور است . نظير : يك تختهاش كم است . عقلش پارسنگ