تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1103

مساهمون:

ص١١٠٣
عشق سرتابسر عذاب و عناست * ( واى آنكو بدام عشق آويخت خنك آنكو ز دام عشق رهاست * عشق بر من در عنا بگشاد . . . )
فرخى . نظير : عشق را بنياد بر ناكامى است .
عشق شاگرد است و حسنش اوستاد * ( بايدم دايم به راه او ستاد . . . )
عطار .
عشق كه رقص فلك از نور اوست * خوان سخن را نمك از شور اوست .
جامى .
عشق مردگان پاينده نيست * چونكه مرده سوى ما آينده نيست . اين بگفت و رفت در دم زير خاك * آن كنيزك شد ز درد و رنج پاك عشق زنده در روان و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازه‌تر . زانكه . . . )
مولوى . نظير : عشق بر مرده نباشد پايدار .
عشق معشوقان نهان است و ستير * عشق عاشق با دو صد طبل و نفير .
محرف شعر ذيل مولوى است : ميل معشوقان . . .
عشق مغز كاينات آمد مدام * ليك نبود عشق بيدردى تمام ( كذا ) قدسيان را عشق هست و درد نيست * درد را جز آدمى در خورد نيست .
عطار .
عشق مفلسرا سزد بىهيچ شك * ( عشق از افلاس مىگيرد نمك . . . )
عطار . عشق قنعا تكن ملكا . على عليه السلام .
عشق و افلاس است در همسايگى * هست اين سرمايهء بىمايگى .
عطار .
عشق و پس التفات زى دگران ! * ( . . . سوت غيرى بغافلى نگران ! )
سنائى . عشق و رشك جدا نميشود .
عشق و مستورى ز هم دورند و راه پاكبازى . * آنكسى آسان رود كين شيشه در بارش نباشد .
اوحدى . عشق و مشك پنهان نمىماند . گج .
عشق و مقصود كافرى باشد * عاشق از كام خود برى باشد . ( بيخودان را ز عشق فائده‌ايست * عشق و مقصود خويش بيهده‌ايست نيست در عشق خط خود موجود * عاشقانرا چه كار با مقصود . . . )
سنائى .
عشق و ناموس اى برادر راست نيست * ( . . . بر در ناموس اى عاشق مأيست . )
مولوى .
عشقهائى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود .
مولوى . نظير :
ما را نظر بخير است از عشق خوبرويان * آنكو بشر كند ميل او خود بشر نباشد .
سعدى .
سعديا عشق نياميزد و شهوت با هم * پيش تسبيح ملايك نرود ديو رجيم .
سعدى . عصاء الجبان اطول . چوبدست ترسنده و بددل درازتر باشد .