ميبرد . اول ما خلق اللهش كرويست .
عقل شمع است و علم بيدارى * نفس خواب و هوس شب تارى .
اوحدى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، و رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
عقل طرار و حيلهگر نبود * عقل دوروى و حيلهور نبود .
سنائى .
نظير :
آن سفيهان كه دزد و طرارند * عقل را بهر ره زدن دارند .
سنائى .
عقل طويل را نبود هيچ اعتبار * ( گر سرو پيش قد تو سر ميكشد مرنج . . . )
حافظ .
نظير : كل طويل احمق و كل قصير فتنة . رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود .
عقل قوت گيرد از عقل دگر * ( . . . پيشهگر كامل شود از پيشهگر . )
مولوى .
رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .
عقل كانجا رسيد سر بنهد * روح كانجا رسيد پر بنهد .
سنائى .
عقل كان رهنماى حيلهء تست * آن نه عقل است آن عقيلهء تست .
سنائى .
رجوع به : عقل طرار و . . . ، شود .
عقل كو جادوگريرا دستخوش نابوده به . * ( . . . بودنش ننگ گرانى بر رجال و بر نساست . )
مرحوم اديب . رجوع به : عقل طرار و . . . ، شود .
عقل كه پرورده شد ز ميدهء هرون * كاسه نليسد ز نيمخوردهء هامان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
عقل كه سيراب شد ز مشرع ابليس * زو نترابد زلال چشمهء حيوان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
عقل كه نيست جان در عذاب است . نادان راه آسان كارها را نداند و خود را به سختى اندازد .
عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست * عشق گويد راه هست و رفتهام من بارها .
مولوى .
عقل مردم در چشمشان است . غالبا مردمان آنچه را ببينند تقليد كنند . يا محاسن چيزيرا تا به چشم نه بينند درنيابند .
عقل و دولت قرين يكدگر است * ( . . . هركه را عقل نيست دولت نيست . )
سعدى .
نظير :
خرد نزديك دولت كس فرستاد * كه ميخواهم كه با من يار باشى
جوابش داد دولت گفت هرجا * كه من باشم تو خود ناچار باشى .
از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى . رجوع به : ايزد ندهد ملك جهان . . . و رجوع به : سزا بسزاوار . . .
و رجوع به : دولت ندهد خداى . . . ، شود .