عزم درست تست براق . * ( پاى بر مركب عزيمت آر
زانكه . . . )
مغربى .
عز من قنع ذل من طمع . على عليه السلام . اقتباس :
عكس آن اينجاست ذل من قنع * اندر اينطور است عز من طمع .
مولوى .
شد ز ديد لب جمله تن طبع * خوار و عاشق شد كه ذل من طمع .
مولوى .
چون نبيند مغز قانع شد به پوست * بند عز من قنع زندان اوست .
مولوى .
رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود .
عزه و كثير . معشوقه و عاشقى مثلى از عرب . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .
عزيز است آنكس كه زر كرد خوار * ( بگيتى درون اى برخ نوبهار . . . )
مرحوم اديب .
رجوع به : زر را دشمن . . . ، شود .
عزيز الهى بسعى بدخواه ذليل نگردد . نقل از اندرزنامهء منسوب بخواجه نظام الملك .
رجوع به : با خدا دادگان . . . ، شود .
عزيز باشد نوباوه هر كجا كه رسد * ( . . . شكوفهء دل ما را چنان گرامىدار .
جمال الدين عبد الرزاق .
عزيز پدر و مادر . بطنز حمالان را گويند و تعبيريست كه با آن منع از گرامى داشتن فرزندان و تحريض به سعى در تربيت و تعليم آنان كنند .
اشاره :
اى عزيز مادر و جان پدر تا كى ترا * اين به زير پنبه دارد و آن به زير دو كدان .
خاقانى .
نظير :
بچهء خويش را بناز مدار * نظرش هم ز كار باز مدار
چون برآيد بخوارى و سختى * نشود او زبون بدبختى .
اوحدى .
بسا روزگارا كه سختى برد * پسر چون پدر نازكش پرورد .
سعدى .
ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست .
حافظ .
عزيزتر ز همه خلق يار نيك بود * ( . . . بكارتر ز همه كار خدمت سلطان . )
فرخى .
عزيز نبود آنكس كه تو عزيز كنى * ز بهر آنكه عزيز تو زود گردد خوار
عزيز آنكس باشد كه كردگار جهان * كند عزيزش بىسير كوكب سيار
نه آن بود كه تو خواهى همى و دارى دوست * كه آن بود كه قضا كرد ايزد دادار .
ابو حنيفهء اسكافى .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
عزى كه آن ز فضل نباشد هنوز ذل * فخرى كه آن ز فضل نباشد هنوز عار .
فرخى .