تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1099

مساهمون:

ص١٠٩٩
عروسيرا كه مادرش تعريف كند . يا تمجيد كند براى آقا دائيش خوب است .
عروض و قافيه معنى نسنجد * كه هر ظرفى در او معنى نگنجد معانى هرگز اندر حرف نايد * كه بحر قلزم اندر ظرف نايد ( . . . چو ما از حرف خود در تنگنائيم * چرا چيزى دگر به روى فزائيم . )
شبسترى . عروه عفراء . عاشق و معشوقهء مثلى .
وان خجسته پنج شاعر كو كجا بودند نشان * عروه و عفرا و هند ويسه و ليلىشكن ( كذا ) .
منوچهرى .
وامق بعذرا چون رسيد عروه بعفرا چون رسيد * اسعد باسما چون رسيد الصبر مفتاح الفرج .
سنائى .
حديث جود تو سايرتر است در عالم * ز حال عروه و عفرا و عشق دعد و رباب .
اديب صابر .
تا قصه‌گوى چيره‌زبان پيش عاشقان * قصه ز عشق عروه و عفرا كند همى در پيش تخت خدمت بخت تو را فلك * بسته كمر بطوع چو جوزا كند همى .
مسعود سعد .
عدل تو و امن عروه و عفرا * طبع تو و جود ويسه و رامين .
قاآنى .
جود عفرا و طبع او عروه است * روز بخشندگى و گاه سخا .
اديب صابر . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود . عز الادب خير من شرف النسب . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود . عز الدنيا بالمال و عز الاخرة بالاعمال . حديث .
عزت اندر عزلت آمد اى فلان * تو چه جوئى ز اختلاط اين و آن .
شيخ بهائى . نظير :
گر تو خواهى عزت دنيا و دين * عزلتى از مردم دنيا گزين از حقيقت بر تو نگشايد درى * زين مجازى مردمان تا نگذرى گر ز ديو نفس ميجوئى امان * رو نهان شو چون پرى از مردمان .
شيخ بهائى . دلا خو كن به تنهائى كه از تنها بلا خيزد . الشهرة آفة و الخمول راحة . و رجوع به : از بلا دورى طمع‌دارى . . . ، شود .
عزت ز قناعت است و خوارى ز طمع * با عزت خود بساز و خوارى مطلب .
جامع التمثيل . عزت هركس بدست آنكس است . عزرائيل بدنام است . مردمان بيشتر به علت افراطها و بىاحتياطيها ميرند و گمان برند كه عمر آنان برسيده است .
عزم جفت طلب است و طلب آبستن يافت * ( . . . يافت را در طلب امكان بخراسان يابم . )
خاقانى .