لا يسلم الشرف الرفيع من الاذى * حتى يراق على جوانبه الدم .
دست زمانه يارهء شاهى نيفكند * در بازوئى كه آن نكشيده است رنج تيغ .
ز تيغ دست مكش نامجوى از آن بجهان * كه پادشاهان تيغ از براى نام كشند
برنج نفس جهان را فكن در آسايش * كه رنج نفس بملك اندرون كرام كشند .
ابى رجاء غزنوى .
شمشير دو رويه كار يك رويه كند .
هان زندگى است در كنف تيغ * ور نيست در طريق دگر نيست .
كمالى .
در ظل فتح يابد عالم لباس امن * چون شد برهنه چهرهء خورشيدوار تيغ .
مسعود سعد .
ز دو چيز گيرند مر مملكت را * يكى پرنيانى يكى زعفرانى
يكى زر نام ملك برنبشته * دگر آهن آب داده يمانى .
دقيقى .
شاه كو تاج پرگهر جويد * گوهر تيغ را به خون شويد .
سنائى .
خور از پرده با تيغ آيد برون * كه نظم جهانست تيغ اندرون
از آن كوه راهست چندين شكوه * كه با تيغ از خاك بررست كوه .
مرحوم اديب .
و رجوع به : الجنة تحت ظلال السيوف ، شود .
عروس ميآيد وسمه بكشد نه وصله بكند .
عروس نميتوانست بر قصد ميگفت اطاق كج است . نظير :
دامن مرد كاهلى چو گرفت * گله از گردش زمانه كند
مطرب از كار چون فروماند * چشم بر گوشهء چغانه كند .
ابن يمين .
عروسى است مى شادى آئين او * كه شايد خرد داد كابين او .
( . . . ز دل بركشد مى تف و درد و تاب * چنان چون بخار زمين آفتاب
چو بيد است و چون عود تن را گهر * مى آتش كه پيدا كندشان هنر
گهر چهره شد آينه شد نبيد * كه آيد در او خوب و زشتى پديد
دل تيره را روشنائى مى است * كرا كوفت غم موميائى مى است
بدل مىكند بد دلانرا دلير * پديد آرد از روبهان كار شير
برادى كشد زفت و بد مرد را * كند سرخ چون لاله رخ زرد را
بخاموش چيرهزبانى دهد * بفرتوت زور جوانى دهد
خورشرا گوارش مى افزون كند * ز تن ماندگىها به بيرون كند . )
اسدى .
رجوع به : اگر شراب . . . ، و رجوع به : چه خورى چيزى . . . ، شود .
عروسى به چشم تماشائى آسان است .