عروس حمام براست . نسيجى بىدوام لكن خوش ظاهر است .
عروس را به پيرايهء همسايه يك شب پيش نتوان پير است . مقامات حميدى .
عروس سر خودشرا نميتوانست ببندد ميرفت سر همسايه را ببندد .
عروس شدم خلاص شدم .
عروس كه بما رسيد شب كوتاه شد . از مجموعهء امثال فارسى طبع هند .
عروس ما عيبى ندارد كور است كچل است سرگيجه دارد . نظير : نجنب كه گنجى . عنز بها كل داء
عروس مملكت آن در كنار گيرد تنگ * كه بوسه بر لب شمشير آبدار دهد .
ظهير :
تمثل :
عروس مملكتش در حباله زان آمد * كه داد بر لب تيغ و سر سنان بوسه .
ابن يمين .
نظير :
جهان زير شمشير تير اندر است .
فردوسى .
چرخ اعتراض نارد بر اختيار تيغ .
مسعود سعد .
تيغ بر دوش نه و از دى و از دوش مپرس * گر بخواهى كه رسد نام تو تار كن حطيم .
بو حنيفهء اسكافى .
تيغ برگير و مى ز دست بنه * گر شنيدى كه ملك هست عقيم .
بو حنيفهء اسكافى .
تيغ مر ملك را نكو ياريست * ملك بىتيغ همچو بيماريست
كشت شد خشك اگر نبارد ميغ * ملك پژمرد اگر نخندد تيغ
تازگى كشت ابر گريان است * تازگى ملك تيغ خندان است
تيغ بايد كه خونپذير شود * ملك بىتيغ كى چو تير شود
شاه خواهد كه جاهدارد ملك * بسياست نگاهدارد ملك
زآنكه نبوند قلزم و اخضر * جز بتلخى نگاهبان گهر
بىصليل و صهيل و گيراگير * چون طنين كى شود صرير سرير
دولتآراى بازوى چير است * ملك بالاى دست و شمشير است
آب بحر ارنه تلخ و تيزستى * چون دگر آبها كميزستى
شاه بىتيغ باغ و بىميغ است * پاسبان دين و ملك را تيغ است
آفتابى كه شاه گردون است * هيچ بىتيغ نيست شه چون است
شاهرا گر نه تيغ تيز بدى * خلق را نقد رستخيز بدى
درخور ملك جز نبردى نيست * مرد زى ديگران ز مردى نيست .
سنائى .
بنياد ملك بى سر تيغ استوار نيست * او را كه ملك بايد بىتيغ كار نيست
تا تيغ بىقرار است نگردد ميان خلق * بر تخت ملك هيچ ملك پايدار نيست