برد در عذر بس لنگى بر هوارى و من هر دم * گناهى نو بر او بندم براى عذر بس لنگش .
اخسيكتى .
من چگويم جفا و جنگ ترا * جرم رهوار و عذر لنگ ترا .
اوحدى .
جهان بىوفا نورى ندارد * دمى بىماتمى سورى ندارد
اگر سيمت به بخشد سنگ باشد * اگر عذريت خواهد لنگ باشد .
عطار .
سرفكنده است فلك بر قدم استغفار * عذر لنگش مشنو زانكه نه خرد است گناه .
اخسيكتى .
عرش و شرع و شعر از هم خاستند * كار عالم زين سپس آراستند .
نظامى . رجوع به : ان من الشعر لحكمة ، شود .
عرصهء كش خاك زرده دهيست * زر بهديه بردن آنجا ز ابلهيست .
مولوى .
رجوع به : ران ملخ بسليمان . . . ، و رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود .
عرض باز بسته است لابد بجوهر * ( بشمشير او باز بسته است گيتى . . . )
ازرقى .
عرض را جدائى نباشد ز جوهر * ( نباشد جدا از كف او سخاوت . . . )
اديب صابر .
نه جود را غرضى حاصل است بىكف تو * نه در جهان عرضى ممكن است بىجوهر .
اديب صابر .
عرفت الله بفسخ العزايم و نقض الهمم . على عليه السلام .
عاقلان از نامرادىهاى خويش * با خبر گشتند از مولاى خويش
. . . . . .
چون مراداتت همه اشكسته پاست * پس كسى باشد كه گام او رواست .
مولوى .
ز قدرت ملك العرش يك نشان اين است * كه كارها بخلاف مراد ما باشد .
عبد الواسع جبلى .
عرق كردن - يا عرق نكردن . به علت زفتى با رنج و تعبى تمام چيز كمى به كسى دادن ، ( يا ) ندادن .
شبى بمجلس مير اردشير در رفتم * به بنده بود يكى قطعه بهتر از طبقى .
از او شراب طلب داشتم من بيمار * تبش گرفت و نكرد از فسردگى عرقى .
كاتبى .
عروس بىجهاز روزهء بىنماز دعاى بىنياز قورمهء بىپياز .
عروس تعريفى آخرش شلخته درميآيد .
عروس ننبانش دوتاست ، ( يا ) عروس چهار تنبان دارد مفت كپل گندهش .
نظير : ايها الممتن على نفسك فليكن المن عليك .
عروس جوان داماد پير * سبد را بيار جوجه بگير .
عروس جوان گفت با پيرشاه * كه موى سپيد است مار سياه
( جوان زن چو بيند جوانى هژبر * بنيكى نينديشد از شوى پير . . . )
بدايعى بلخى .
رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، شود .