تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1086

مساهمون:

ص١٠٨٦
به : از مكافات عمل . . . ، شود . عاقل آسوده زيد تا بجهان خر برجاست .
عاقل آنگه رود بخانهء نحل * كه به گل چهره را بيندايد .
خاقانى . عاقلان پيروى نقط نكنند . از مجموعهء امثال طبع هند .
عاقلان خود نوحه‌ها پيشين كنند * جاهلان آخر بسر برميزنند .
مولوى . رجوع به : مرد آخر بين . . . ، شود . عاقلان دانند . نظير : الحق يعرفه اولو الالباب . هركه داند داند .
عاقلان دانند بحر از گوهر و سنگ از غدير * ( با تو گر يكسان نمايد خويشتن را مدبرى . . . )
سيف اسفرنك . عاقلان نبرد لفظ نكنند .
عاقلانرا حلاوتى در جان * غافلانرا تلاوتى به زبان .
سنائى . غافلان بتلاوت قرآن دل خوش كنند و صاحبدلان حلاوت جان از معنى آن دريابند . نظير :
صدف آمد حروف و قرآن در * نشود مايل صدف دل حر .
سنائى .
عاقلان را يك اشارت بس بود * ( عاشقان را تشنگى زان كى رود . )
مولوى . عاقل از ديگ علقم حلواى صابونى « 1 » توقع نكند . نقل بمعنى از زيدرى .
عاقل به اختيار نخواهد هلاك خويش * ( . . . من در هلاكم و ز كفم رفت اختيار . )
قاآنى .
عاقل بكنار آب تا پل مىجست * ديوانهء پابرهنه از آب گذشت .
نظير :
عقل تا تدبير و انديشه كند * رفته باشد عشق با هفتم سما عقل تا جويد شتر از بهر حج * رفته باشد عشق بر كوه صفا .
مولوى .
كاريكه بعقل برنيايد * ديوانگيش گره گشايد .
عاقل‌تر پادشاهى از وزير ناگزير باشد و بهترين شمشيرى از صيقل نامستغنى و فاره‌تر اسبى بتازيانه محتاج . ( حكيمان گفته‌اند . . . ) از عقد العلى .
عاقل چگونه دل بنهد بر فسانه‌اى * اين كوشش و كشش همه بيكار چون بود . . . )
اوحدى . عاقل دو بار فريب نميخورد . رجوع به : هركسى انگشت خود يگره كند . . . ، شود .
عاقل ز جفاى چرخ گردنده * هر بد كه ببيند آن ز خود بيند
نظام الدين محمد بن عمر مسعود . رجوع به : دوائك فيك . . . ، شود .
هامش
( 1 ) حلواى صابونى حلواى سفيد است . انورى راست :از شره گوئى همى حلواى صابونى خورد * گر خمير نان او را جمله از صابون كنى . صابونى است صحن زمين لب به لب ز بس * كاورد قند مصرى بازارگان برف .كمال اسمعيل .