عاقل سخن خلق بافسانه نگيرد . نظير : تا نباشد چيزكى مردم نگويند چيزها .
نگويند از سر بازيچه حرفى * كز آن پندى نگيرد صاحب هوش .
سعدى .
عاقل غم خورد كودك شكر .
( ترك جوشى كردهام من نيم خام * از حكيم غزنوى بشنو تمام
در الهىنامه « 1 » گويد شرح اين * آن حكيم غيب و فخر العارفين
غم خور و نان غمافزايان مخور * زانكه . . . )
مولوى .
عاقل كى برآرد سر ببادى * كه تاج بهمن و كى برده باشد
( دمادم باد ميگويد در آن گوش * كه ره در پردهء پى پرده باشد
كه . . . )
عمعق .
عاقل نشود غافل ( . . . غافل نشود عاقل . )
عاقل نكرده است ز ديوانه بازخواست * ( سالك نخواسته است ز ديوانه رهبرى . . . )
پروين .
رجوع به : ليس على المجنون . . . ، شود .
عاقل نميگذارد بر دم مار پاى * ( دل پاى بست زلف تو شد عقل از او مجوى . . . )
از خزان و بهار كاشف شيرازى .
عاقلى گرد نانهاده مگرد * كه جهان جز نصيبه نتوان خورد
اوحدى .
عالم آنكس بود كه بد نكند * نه بگويد بخلق و خود نكند .
رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
عالم بلا عمل كشجرة بلا ثمر . دانشمندى كه دانش خود به كار نهبندد مانند درختى است كه برنيارد . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود .
عالم بىخبرى طرفه بهشتى بوده است * حيف و صد حيف كه ما دير خبردار شديم .
( صبح در خواب عدم بود كه بيدار شديم * شب سيه مست فنا بود كه هشيار شديم . . . )
صائب
نظير :
خوش است مستى و از روزگار بيخبرى * كه چرخ غاشيهء مرد بىخبر كشدا .
معزى .
جمله عالم ز اختيار هست خود * مىگريزد در سر سرمست خود
تا دمى از هوشيارى وارهند * ننگ خمر و بنگ بر خود مىنهند
جمله دانسته كه اين هستى فخ است * ذكر و فكر اختيارى دوزخ است
مىگريزند از خودى در بيخودى * يا بمستى يا بشغل اى مهتدى .
مولوى .
هامش
( 1 ) حضرت جلال الدين محمد بلخى در چند جاى مثنوى حديقهء حكيم سنائى را الهىنامه مينامد .
و در يكى از مثنويها بهاء الدين ولد باز حديقه را الهىنامه نام ميدهد .